تبليغاتX
me,myself and I


me,myself and I

خیلی جالب است در این اوضاعی که همگی می دانیم پیامک ها قطع می باشد مجری های تلویزیون پیامک می خوانند!...من شخصا فکم افتاد پایین!......شاید پیامک های صدا و سیمایی ها وصل است...!!
(امیدوارم پس از اتصال پیامک هر کسی که اقدام به زدن پیامک کند دست راستش از آرنج به پایین قطع شود!...)
------------------------------------
درمورد هواپیمایی که اخیرا سقوط کرده واقعا متاسف شدم!...و مسئولان همچنان دنبال علت این رویداد هستند...فکر می کنم آخر سر به این نتیجه برسند که خلبان این هواپیما جزو همان اغتشاشگرها بوده است و باقی قضایا!!
(وقتی فکرش را می کنم در هواپیمایی باشم که تا چند لحظه دیگر سقوط می کند دیوانه می شوم!)
-------------------------------------
چیز دیگری به ذهنم نمی رسد!...!

فعلا!!!


نوشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت 11:37 توسط Stuart| |

- من دوس دارم زنم "آدم" باشه.
- منظورت از "آدم" چیه؟!
- یعنی با پسر غریبه اصلا رابطه نداشته باشه با فامیل در حد سلام علیک!
- اوکی!!...اگه این جوری فکر می کنی خودتم باید "آدم" باشی!
- من پسرم فرق دارم!
- بخشید چرا عین جد بابای من فکر می کنی!..دختر و پسر چه فرقی داره!؟!
- حتما باید فرقشونو بگم؟!
- نه لازم نیس بگی خودم می دونم!...آها یعنی اگه دختر تا حدش رابطه داشته باشه اشکال نداره؟!
ـ آخه اوضاع جامعه رو که می بینی اگه کسی شروع کنه حدشم می گزرونه!
- تو بدبینی!..من خیلی دخترا رو می شناسم که با پسر رابطه دارن حدشونم حفظ می کنن!
- من بدبین نیستم اوضاع جامعه خرابه!
------------------------------------------
نمی دونم...نمی دونم چند درصد پسرا الان این جوری فکر می کنن!...ولی فکر نمی کنم زیاد باشن!
و نمی دونم چند درصد دخترا "آدم"اند  ولی مطمئنن تعدادشون از اون عده پسرا هم کمتره!
نمی دونم جامعه داره به چه سمتی پیش میره فقط می دونم که یه سری دارن از اون ور بوم میفتن یه سری هم از اینور!...اینو نه تنها تو افکار بلکه تو طرز لباس پوشیدن آدما هم می تونی ببینی!
من این تضاد و کاملا تو فامیلای پدر و مادرم می بینم فامیلای بابام اونور بومن فامیلای مامانم این ور!...شاید به خاطر همینه که من تونستم تعادلم حفظ کنم(!)...خدا رو شکر!
نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت 21:48 توسط Stuart| |

"لئوناردو داوینچی" هنگام کشیدن تابلوی "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد:می بایست نیکی را به شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا" -از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند- تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از آن جوانان همسرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش طرح هایی برداشت.۳ سال گذشت تابلوی "شام آخر" تقریبا تمام شده بود اما "داوینچی" هنوز برای "یهودا" مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
"کاردینال" مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیوار را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو جوان شکسته و ژنده پوشی را در جوی آبی یافت.به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند.دستیاران او را سرپا نگه داشتند و در همان وضع "داوینچی" از خطوط بی تقوایی گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد وقتی کارش تمام شد گدا چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:"من این تابلو را قبلا دیده ام"."داوینچی" با تعجب پرسید:"کی؟"
-۳سال قبل پیش از آن که همه چیزم را از دست بدهم.موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی "عیسی" شوم.

برگرفته از کتاب"شیطان و دوشیزه پریم"
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/21ساعت 10:28 توسط Stuart| |

می خواستم یه چیزی بنویسم دیدم مسخره است نظرم عوض شد!

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت 23:27 توسط Stuart| |

مهم نیست که نظرات به حد نصاب نرسید چون واقعا مجبور شدم بنویسم!

فکر کنم معمولا روزای خوبو میگن فراموش نشدنی مثلا یه مسافرت توپ یا چمی دونم یه گردشی که خیلی خوش بگذره یا یه مهمونی!
....اما روز فراموش نشدنی من هیچکدوم اینا نبود!
روز فراموش نشدنی من تلخ ترین روز زندگی واسه هر کسی می تونست باشه!
گریه می کردم....خدا رو صدا می کردم...پس خدا کجاست!؟...اینجا کجاست؟!...اصلا هدف من از زندگی چی بود!؟...چیه؟!...آینده کجاست؟...نمی دونم...نمی بینمش!...آیا هست؟!...واای!...از فکرام داشتم دیوونه می شدم...دارم میشم هنوزم...واسه همین تا الان بیدارم!
نمی خوام زیاد راجع بش بنویسم بیشتر واسه خودم نوشتم خواستم هیچ وقت فراموشش نکنم!...نباید فراموش کنم...همیشه باید تو ذهنم بمونه...واسه همیشه!!!
"خدا جونم دوستت دارم"
همین!

پ.ن:خوش به حال کسایی که روحشون انقدر بزرگه که از این دنیا بریدن!..خوش به حال مولاناها!
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت 2:41 توسط Stuart| |

عنوان۱:خانواده دکتر ارنست:
فکر نکنید من زیاد اهل کارتون هستما!!..فقط به طور کاملا اتفاقی هر از گاهی چشمم بهشون میفته!
وای خدا چند روز پیش ۱قسمت از خانواده دکتر ارنست رو دیدم...ببین یعنی کلی به معلوماتم اضافه شد!...به جون خودم!!!...حالا کارتونای جدیدو بشین ببین!...هرچی می بینی خدایا این چرا این جوریه!..چرا هیچ حرفی واسه گفتن نداره!!..تو همشونم یه پرنس هست که می خواد با یکی دیگه ازدواج کنه اگه ازدواج کنه جادوی اون جادوگر زشته باطل میشه!...من واقعا نمی دونم سازنده های اینا چقدر مخ می ترکونن که می تونن انقدر موضوع تکراری بسازن!

عنوان۲:سوتی:
کلا هرکدوم از فامیلای پدر بنده به نوع خودشون سوژه هستن!یعنی واقعا ها!
مثلا یکی از عمه هام با این حرف شناخته شدس:"من سرم دررررردددددد می کنه!!!!"
یا مثلا عموهام که همه سوژه خنده اند!...یعنی ما اگه بخوایم سوتی های اینارو بنویسیم ۱۰جلد میشه!
حالا من یه نمونه کوچیک که تازه اتفاق افتاده رو می نویسم!
روزی که علی(پسرعمو کوچیکم که ۲-۳ سالشه)بزرگترین ضربه ی زندگیشو خورد!
توی باغ عمو بزرگم اومد از ماشین پیاده شد این ورش علی وایساده بود اونورش سگه!
یه نگاه به علی می کنه بعد یه نگاه به سگه...یه نگاه به علی...یه نگاه به سگه....نهایتا.....
-سلام آقا سگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عنوان۳:نظر بدهید:
تا نظرام به حد نصاب نرسه سعی میکنم که آپ نکنم!!!!!!!
نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 12:17 توسط Stuart| |

امروز همین جوری داشتم به وبلاگ بی ...بی...کلمش یادم نمیاد!بی خیال اون کلمه هه!به وبلاگ سوت و کورم نگاه می کردم!...دوست داشتم بزنم بپکونمش...همین جوری داشتم نگاه می کردم چشمم خورد به آرشیو مطالب!...همین جوری نگاه کردم دوباره چشمم خورد به اسفند۱۳۸۵!
تو دلم گفتم بابا پیر شدیم دیگه!!
آره دیگه بخوام نخوام باد باور کنم که بزرگ شدم!
تازه من تو وبلاگای دیگه هم می نوشتم یعنی حتما آغازش ۸۳اینا بوده و الان ۸۸ایم!
وای که چقدر زود دیر می شود!
نوشته شده در سه شنبه 1388/04/09ساعت 10:58 توسط Stuart| |

من هستم!
پس شما هم بیاین!
منتظرتونم!
....

 

 

 

 

دلم واسه اینجا یه ذره شده بود...یه ذره!

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت 14:55 توسط Stuart| |

دستم کند شده آخه یه سالی میشه که ننوشتم!
خیلی خیلی خیلی اتفاقای عجیب غریب واسم افتادههههه!
اوووووووه!
اگه بخوام بگم تا صبح باید بشینم اینجا!...اونم با این سردردی که دارم!
آره یه سال نبودم!دوستای واقعی مجازی یا مجازی واقعیمو شناختم اونایی که بعد از یه سال هم انقدر مرام دارن که به وبم سر بزنن!خیلیا هم دیگه پیداشون نیست!...
به هر حال....!
نمی دونم از کجا باید بگم یا بنویسم!
بیشتر کسایی که باهاشون رابطه دارم می دونن چه اتفاقایی واسم افتاده اما خب می دونم که خیلیام نمیدونن و اینکه من بخوام همه رو بگم خیلی طول می کشه و شاید الان نوشتنش مسخره به نظر بیاد!
نمی دونم از اینکه مشکوک به یه مریضی بودم یا شایدم هنوز هستم بگم...یا از گریه های روز قبل کنکور!...از سردرد سر جلسه بگم!؟...یا از نامه ای که معلم فیزیکمون دادم و قول دادم رتبه ی توپی میارم!؟...از غش کردنم تو حموم بگم؟...یاااااا........
نمیدونم واقعا هر کدومو اگه بخوام بش بپردازم به کتاب میشه!
از این بگم که خدا بدجوری می خواست قدرتشو به رخم بکشه و بهم بگه تو هیچی نیستی!
حرف مسئول آزمایشگاه هنوز تو گوشمه:"تا خدا نخواد یه برگ از درخت نمیفته"
---------------
حرف معلم زبان فارسیمون هنوز تو گوشمه:"این همه خودتونو می کشید به خاطر نمره...اصلا چه تضمینی وجود داره که روز کنکور حالتون بد نشه!!!"
اون موقع حرفش واسم مسخره بود شاید تو دلم بهش خندیدم!...اما انقدر مهم بوده که بده دو سال تو ذهنم بمونه!
واسم سخته!...سخته که فکر کنم برم آزاد فلان جا یا غیرانتفاعی بیسار جا!وقتی تو رویاهام امیرکبیر بوده و شریف!این دو روز انقدر گریه کردم که الان دیگه گریم نگیره!
نمی دونم شاید زیادی به خودم مغرور بودم انقدر مغرور بودم که خدا تو دو هفته این جوری بهم فهموند که هیچی نیستم!
---------------
خدارو شکر روز آخر مدرسه حال این مسئولای عوضی مدرسه رو گرفتم هرچی که تونستم بهشون گفتم و الان هم از این بابت خیالم زاحته دو نفر از کسایی هم می خواستن ثبت نام کنن پروندم...آخ یادم رفت بگم که مدرسه ی ما آشغالترین مدرسه ی دنیا بود و حرومشون باشه هرچی پول مفت گرفتن!
----------------
کوچیک و بزرگ فامیل روز کنکور واسم دعا کردن...میگم شاید اگه دعا نمی کردن اصلا نمی تونستم برم سر کنکور!!..پس واسم دعا کنید!
----------------
کنکور واسه من بد نبود یه سال از خیلی چیزام زدم!خیلی چیزااا!..
دوست دارم نظر بدین...خواهش می کنم هر کسی که بازم به بلاگم سر می زنه نظر بده واقعا خوشحالم می کنه!
نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 23:45 توسط Stuart| |


Design By : Night Skin


منبع کدهای وبلاگ