تبليغاتX
me,myself and I


me,myself and I

به به!
تموم شدن امتحانات رو به تمام کسانی که کنکور ندارن تبریک میگم و به کسانی هم که سال دیگه کنکور دارن(مثل خودم!) توصیه می کنم که خوشحال نباشن که امتحانا تموم شده و بخوان استراحت کنن!!!!
و در کل نمی دونم چی بگم دیگه!
آهان جدیدا نازنین گیر داده بهم میگه شبیه استوارت بیدم(برای اطلاعات بیشتر:اون موشه که تو اون فیلمه بود!!!!!)....در همین راستا من که دنبال یه اسم دیگه می گشتم تصمیم گرفتم که آی دیمو عوض کنم:stuart_little_1369
در همین راستا کلا از این به بعد با همین اسم نظر میدم و اگه این اسمو دیدین نگرخین!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/29ساعت 17:39 توسط Stuart| |


به آسمان نگاه می کنم...خیره میشم بهش...بیشتر نگاه می کنم...بالاتر...هیچی نمی بینم...ولی من مطمئنم همونجاس...مطمئنم!...یه کم فکر می کنم!
یاد حرف معلممون میفتم:"خدا همه جا هست"
برمی گردم...پشت سرمو نگاه می کنم...هیچکس نیست...جلوم...دست راست...دست چپ...پایین...بالا...هیچکسو نمی بینم!...هیچی نیست اینجا!
یاد حرف پریسا میفتم:"وای من دوست دارم خدارو بقل کن فشارش بدم!"
یاد حرف معلممون:"از تنها کسی که باید بترسیم خداست"
نمی دانم!
به جست و جویم ادامه می دهم!
این بار کمی فراتر...توی کمد...زیر تخت...پشت در اتاق....!
هیچکس نیست...هیچ چیز!
شک می کنم!
خدایا آیا واقعا وجود داری؟!...خواهش می کنم اگر هستی یه چیزی بگو...یه صدایی...نشانه ای...!
خدای من خواهش می کنم!
هیچ خبری نیست...هیچ صدایی نمی آید!
حتی وقتی گریه می کردم هم کمکم نکردی!
من ازت کمک خواستم!
من ازت خواهش کردم...التماست کردم!...اما نبودی!...دنبالت گشتم...خیلی زیاد...پیدات نکردم!..
ولی من بازم می گردم!...انقدر می گردم تا پیدات کنم!
صدایی می شنوم!
این بار حتما خودش است!
خداست!
خدا دارد منرا صدا می زند!
صدا از توی حیاط می آید!
به طرف صدا می دوم!
می دوم...تندتر...پایم به یک چیز سفت گیر می کند...به زمین می خورم...بغض گلویم را می گیرد...همش تقصیر تو بود خدا...تو منو کشوندی اینجا که بخورم زمین...همش تقصیر توئه...همه چی تقصیر توئه...بغضم تبدیل به گریه می شود...صدایم تبدیل به هق هق!...دوستت ندارم..ندارم...ندارم...!
خدایا نیستی...نیستی...اصلا وجود نداری...!..!
از روی زمین بلند میشم اشکهایم را از روی صورتم پاک می کنم!...عصبانیم....از همه!...از پدرم...از مادرم...از معلمم...همه به من دروغ می گفتند!...همه!
یک بار دیگر به اطرافم نگاه می کنم!
اول به آسمان...حالا دیگر شب شده است...ستاره ها را می بینم...ماه را!...وای چقدر آسمان زیباست!...نم نم باران از آسمان شروع به باریدن می کند....اشکهایم را می شوید...احساس تازگی می کنم...نشاط...حس می کنم اینجاست...دوستش دارم...احساس آرامش می کنم...دارد اشکهایم را پاک می کند...خودش است...سعی می کنم بیشتر نگاه کنم...به درختان باغچه نگاه می کنم...به گل سرخی که آنجاست...به طرفش می روم...گل سرخ را می بویم...وای چه بوی خوبی...این بوی توست؟...
نه!....باید فراتر باشد...خیلی فراتر از بوی یک گل یا دستانی خیلی نوازشگرتر از دستهای باران!
می خندم!....چیزی در دلم به جنب و جوش افتاده است!
نمی دانم...چیز عجیبیست!...شاید خدا باشد!...آیا خدا در قلب من است؟!...شاید هم چیز دیگری است...مثلا عشق!...آیا خدا همان عشق است؟
-----------------------------------------------------
سعی کردم تو قالب یه داستان بیانش کنم!!!!
عشق...خدا...گل سرخ...دوست داشتن...تردید...وجودش!
بعضی موقعها شک می کنم!
اما دوستش دارم!
مطمئنم که هست!
اگه نبود منم الان اینجا نبودم...اگه نبود من هیچی نبودم...اگه نبود هیچکس نبود.!
خیلی خر و پستم اگه بخوام بهش شک کنم...به تمام نعمتهایی که بهم داده!...خیلی خرم اگه بخوام دوسش نداشته باشم!
خیلی احمقم اگه در روز یه وقتی رو اختصاص ندم بهش!
حتی خیلی کم..نیم ساعت...یه ربع!
نه نمی خواد سجاده پهن کنم هشتاد رکعت نماز بخونم که آخرش نفهمم چی گفتم!
فقط کافیه هر روز باهاش حرف بزنم...به زبون خودم...احتمالا داستان حضرت موسی و چوپان رو شنیدید!؟!!!(تو کتاب ادبیاتمون هست!!)
نه...خدا نیازی نداره!...خدا به حرف زدن من باهاش نیاز نداره...خدا به نماز یا قرآن خوندن من نیاز نداره..."الله صمد"...خدا بی نیازه!...این منم که به وجودش نیاز دارم...این منم که هر موقع می فهمم هست آرامش پیدا می کنم منم که با وجودش آروم می گیرم....وقتی بهش شک می کنم دیوونه میشم!...دیوونگی محض!...دوست دارم همیشه باشه...همیشه هست!...مگه نه؟!...
نمی دونم!...تا حالا دیدین کسیو که به وجود خدا شک داشته باشه؟؟
من دیدم...کسیو که میگه خدا وجود نداره!...اما مشخصه...کاملا مشخصه که هیچ وقت آرامش نداره...اون هیچ وقت به آرامش روحی نمی رسه...هیچ وقت نمی تونه به این حس برسه!
تنها توصیه ای که بهتون می کنم اینه که سعی کنین عاشق باشین...عاشق یه عشق...عاشق خدا...!
حتی می تونید عاشق یه شخص باشین!(مثل من)...اما مطمئن باشین اگه در کنار یه شخص احساس آرامش می کنید در فقدان اون می تونید با خدا احساس آرامش کنید!
خدا تنها کسیه که همیشه هست...هرموقع بخوای حاضره که باهاش حرف بزنی!...پس خدا رو هیچ وقت فراموش نکن!

پ.ن:با خوندن وبلاگ سمیرا تصمیم گرفتم این پستو بزنم!!...از خدا متنفری؟!؟!!؟!...مطمئنم که از ته دلت نبوده!

پ.ن ۲:اگر تنهاترین تنها شوم
باز هم خدا هست
او جانشین تمام نداشته های من است
 دکتر علی شریعتی


 

نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت 18:19 توسط Stuart| |

خب اولین امتحانمون دینی بود که الان اومد تو سایت رشد جوابارو دیدم!
اگه یارو بخواد خیلی خیلی دقیق صحیح کنه و خودشو بکشه ۱۸ کمتر نمیشم!
یعنی اگه بخواد دست بالا نمره بده ۲۵/۱۹ میشم!
فردا هم امتحان فیزیک داریم الان فصل دوم سر خازنم دقیقا!
۵ تا فصله!!
ولی اون دو تا فصل اولو عین خر خوندم دقیقا!...اگه طراح سوال سوالای تیزهوشان بین المللی هم برداره ترجمه کنه بلدم!
دعا کنید امروز بتونم تموم کنم فیزیکو!
همین!
جواب نظرارو بعدا میدم الان وقت ندارم!!!

 

ویرایش در ظهر:
وااااای...یه اتفاق باحال افتاد الان!...در راستای اینکه هیچکس خونمون نبود که من براش تعریف کنم و اگه تعریف نکنم می مونه تو گلوم و در آینده مشکل ساز میشه تصمیم گرفتم بیام اینجا بنویسم!
داشتم درس می خوندم!..بعد یه خودکار داشتم که جوهرش تموم شده بود و کلا خیلی وقته تموم شده بود منم فقط واسه اینکه بزرام لای گل واژه که بعدا صفحشو گم نکنم ازش استفاده می کنم یه خودکار دیگه هم داشتم که با اون تو چرک نویس مسئله هارو حل می کردم....آهان...وایسید قبلش یه پیش زمینه بدم...این کارتونارو دیدید...مثلا تام و جری اینا که یارو رو هواست نمیفته بعد وقتی می فهمه رو هواس یه هو می افته!؟!؟؟!
منم داشتم مسئله رو حل می کردم...بعد قشنگ حل کردم تموم شد یه هو دیدم اون خودکاره که جوهرش تموم شده نیست!!!..یه کم دور و ورمو نگاه کردم دیدم نیست بعد تو دستمو نگاه کردم دیدم تو دستمه داشتم باهاش مسئله حل می کردم!!!!...بعد دوباره اومدم باهاش بنویسم ننوشت!!!!!!!!!!!
وای مرده بودم از خنده!!!...یاد تام و جری افتاده بودم دقیقا!!!!!!!!!

پ.ن:نگران نشو...اثرات درس خوندن زیاده!!!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 9:18 توسط Stuart| |


Design By : Night Skin


منبع کدهای وبلاگ