تبليغاتX
me,myself and I


me,myself and I

از خواب بیدار می شوم!
جلوی آینه می ایستم و موهایم را شانه می زنم...نگاهم به تقویم می افتد با خط درشت نوشته شده:۲۶/۲/۱۳۸۷
یک برگ از تقویم را می کنم اعداد دیگری نمایان می شود:۲۷/۲/۱۳۸۷
یاد این جمله می افتم"چه زود دیر می شود"

نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت 9:51 توسط Stuart| |

در راستای اینکه ما این وبلاگ مریخی و ونوسی رو زدیم این وبلاگ کمتر آپ شده و کلا هوو اومده سرش و در حقیقت اون وبلاگه نقش هووی این وبلاگو ایفا می کنه!!!!
و کلا هوو چیز خوبی نیست!
و در راستای اینکه من این وبلاگمو درک می کنم که الان از دست اون یکی وبلاگه داره حرص می خوره می خوام بهش بگم که تو واسه من یه دونه ای و کلا دوردونه ای و دنیا دیگه مثل تو نداره و من همیشه تو رو آپ می کنم و تو رو بیشتر از بقیه وبلاگام دوست دارم و هیچ وقت فراموشت نمی کنم و آی لاو یو!
و من اصلا مثل مردا نیستم که تا یه دختر دیگه بهشون پا میده زنشونو ول می کنن و کلا بی خیال میشن!
و من یک دختر هستم و تو هم شانس آوردی که صاحبت دختره وگرنه اگه پسر بود الان دیگه تو رو فراموش کرده بود و همش تو وبلاگ جدیدش آپ می کرد!
ولی من اصلا این جوری نیستم....باورکن...باورکن(باور کن رو با لحن کیوان تو برنامه ی سلام بهار بخونید!)
نوشته شده در سه شنبه 1387/02/24ساعت 13:49 توسط Stuart| |

۱
یکی از دانش آموزان با ده دقیقه تاخیر وارد کلاس می شود و معلم هیچی بهش نمی گوید!
من و مبینا با هم می گوییم:"حالا اگه ما بودیم...!"(ادامه ی این جمله می تواند به سلیقه ی خودتان کامل شود گزینه های پیش نهادی من:
۱)دهنمون رو صاف می کرد.
۲)پارمون می کرد.
۳)ازمون درس می پرسید.
۴)رامون نمی داد تو کلاس.
همون طوری که مشاهده کردید هر جمله ای که بخواهید می تونید در نقطه چین قرار دهید!)

۲
یکی از دانش آموزان کلاس در کنار ناظم مربوطه ایستاده و گل میگه و گل می شنوه و از قضا کمی که دقت می کنم می بینم ابروهای دانش آموز مورد نظر کاملا برداشته شده می باشد و ابروهایش را هم رنگ کرده(که نتیجش اینه که موهاشم رنگ کرده اما موهاش زیر مقنعس و فکر کرده ما هم مثل ناظممون خرفت تشریف داریم!)و کلا هیچ تفاوتی با یک تازه عروس که همین دیشب عروسیش بوده ندارد!
من و مبینا به هم نگاه می کنیم..."حالا اگه ما بودیم...!"
گزینه های پیشنهادی:
۱)بهمون می گفتن {...}
۲)ناظم می زد تو دهنمون
۳)پروندمونو می دادن بریم خونه و به کارهایی از قبیل خیاطی و ... بپردازیم.
۴)همه ی موارد فوق صحیح است.

۳
یکی از دوستانم را می بینم که دوستش با جامدادی زده تو صورتش و دقیقا یک میلی متر با چشمش فاصله داشت تا بیناییشو از دست بده!
"حالا اگه من بودم..."
۱)دقیقا می خورد رو تخم چشمم!
۲)می خورد بغل چشمم اما باعث می شد کاسه ی چشمم از حدقه بزنه بیرون.
۳)خونتون؟
۳)اتاق تمساحها!

۴
یکی از دوستان هیچی درس نخونده بود و امتحان کنسل شد!
"حالا اگه ما بودیم..."
۱)معلم مربوطه تصمیم می گرفت دوبار امتحان بگیرد.
۲)معلم مربوطه تصمیم می گرفت این نمره را مستقیم وارد کارنامه کند.
۳)معلم مربوطه تصمیم می گرفت دانش آموزانی که نمرشان کم شده است فلک کند.
۴)معلم مربوطه هیچ غلطی نمی تواند بکند.

۵
دبیر زبان فارسی(همونی که ریاضی ها را مغرور می نامد و کلا لجه با ما!) در کلاس ما نشسته و چند تن از بچه های انسانی از مقابل در کلاس ما عبور می کنند و چنان گل از گل دبیر مربوطه می شکفد مانند تشنه ای که مقدار زیادی آب مشاهده کرده!!(غافل از اینکه سراب دیده!..و شاید هم کمتر!)
"حالا اگه ما بودیم..."
۱) اخم می کرد و به یکی از بچه ها می گفت در کلاس را ببندد(چنانکه یک بار وقتی من و مبینا از دم در کلاس انسانی می گذشتیم این حرکت را انجام داد!)
۲)می گفت:واه واه...ریا ضی های مغرور آمدند!!!
۳)می گفت:اینها فقط به فکر نمره هستند...ایشش!
۴)می گفت:شما فکر کردین کی هستین مثلا؟!

۶
یکی از دانش آموزان نمره اش ۱۶ شده بعد می رود کمی با دبیر مربوطه چونه می زند و نمره اش ۱۹ می شود!
"حالا اگه ما بودیم..."
۱) دبیر مربوطه اول خودمونو پاره می کرد بعد برگه ی امتحانی را(شاید هم برعکس...اول برگه را بعد خودمان را!)
۲)دبیر مربوطه شروع می کرد به داد زدن!
۳)دبیر مربوطه جلوی همه ضایمان می کرد!
۴)دبیر مربوطه می گفت: مگه اینجا بقالیه؟!


"حالا اگه ما بودیم..."

نوشته شده در جمعه 1387/02/06ساعت 9:49 توسط Stuart| |

مشغله های ذهنیم انقدر زیاد شده که حتی فرصت نمی کنم جواب تلفن را بدهم..و فقط تعداد زنگهایی را که می خورد می شمارم یک...دو...سه...چهار...پنج...شش...هفت...قطع می شود و من مطمئنم که دوباره این صدای کذایی را خواهم شنید...فکرم را روی کتابی که در دستم بود متمرکز می کنم اما این آرامش چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد دوباره زنگ کذایی تلفن...دوباره شروع می کنم به شمردن...یک...دو...سه...چهار...پنج...شش...هفت...ناگهان دلشوره ای در وجودم میفتد نکند اتفاقی برای خواهرم افتاده باشد...شاید مادر کار مهمی داشته باشد...به یاد لحظه ای که مادر داشت از خانه خارج می شد می افتم"نیم ساعت دیگه زیر گازو خاموش کن" با عجله به سمت آشپزخانه می روم دود فضای آن را پر کرده و بوی سوختگی تمام خانه را فرا گرفته"وای من چقدر احمقم"پنجره ها را باز می کنم و قابلمه ای را که کاملا سیاه شده درون ظرفشویی می اندازم...از آشپزخانه بیرون می آیم و دوباره زنگ تلفن...این بار دیگر حوصله ی شمردن ندارم پس جواب می دهم.
- بله؟
صدای آشنای دختری است...کمی که حرف می زند می شناسمش!می گویم:
- چه عجب یادی از ما کردی!...و او گله مند است که چرا دوماهه که بهش زنگ نزدم و من ناراحتم از اینکه دلیل خاصی ندارم اما در دلم گفتم حوصله نداشتم حوصله ی هیچکس رو ندارم!
می خواستم هر چه زودتر حرفش را تمام کند...او داشت از اتفاقاتی که برایش افتاده بود می گفت و من حوصله اش را نداشتم!...بالاخره بعد از دقیقه هایی که برای من به اندازه ی ساعتها گذشت حرفش را تمام کرد!...و من خوشحال بودم!...جمله ی آخرش هنوز یادم مانده!"این یک ماه آخر حسابی درس بخون امسال نهایی داری...نهایی هم کمتر از کنکور نیست!"
و من فقط لبخند زدم غافل از اینکه او نمی بیند!!
بعد از اینکه تلفن را گذاشتم می خواستم روی تختم ولو شوم که این بار زنگ در به صدا در آمد در آن لحظه دوست داشتم خودمو جر بدم!!!(یعنی اعصابم خیلی خورد بود!)
مرد سالخورده ای بود که کلاهی به سر داشت!
- بله؟
صدای پیرمرد را شنیدم که دعا می کرد و کمک می خواست!
وای آخه الان وقت گدایی بود؟!
حوصله اش را نداشتم...حتی حوصله ی کمک کردن به فقیر!
تلویزیون را روشن می کنم...کانالها را زیر و رو می کنم و وقتی چیز به درد بخوری پیدا نمی کنم کنترل ماهواره رو بر می دارم...صدای گوینده ی آن می آید که می گوید:"اینترنت باعث افسردگی فرد می شود...افسردگی ای که مانند همه افسردگی های دیگر نیست که آدم یه گوشه بنشیند این نوع افسردگس را خود فرد هم نمی داند که مبتلا شده"
احساس می کنم دارد خزعبل می گوید ادامه می دهد"البته اینترنت خواصی هم دارد..."
حوصله اش را ندارم کانال را عوض می کنم برای بار دوم که دارم کانالها را دوباره زیرو و رو می کنم دوباره همان مجری ای که داشت در مورد اینترنت صحبت می کرد می آید"آماری که گرفته اند نشان داده ۷۵ درصد از افرادی که وارد سایتهای جنسی(!) می شوند بین ۱۱ تا ۱۷ سال سن دارند"

و من نگران می شوم!

نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03ساعت 17:58 توسط Stuart| |


Design By : Night Skin


منبع کدهای وبلاگ