تبليغاتX
me,myself and I


me,myself and I

دیروز داشتم یه کتاب می خوندم بعد هر چی هی می خوندم می دیدم هیچ نکته ی جالبی نداره هی با دقت بیشتری می خوندم می دیدیم بازم هیچ نکته ای نداره! پس این همه طرفدار واسه چیه؟؟؟...پس این همه ادعا واسه چیه؟؟؟...اینارو که من دوسالم بود بلد بودم!...نمی دونم واقعا!
نمی دونم تفاوتم با بقیه از کجا سرچشمه می گیره!
شاید به خاطر اینه که تو بطن خانواده هایی رشد کردم که حجم کتابخونه های شخصیشون از کتابخونه های عمومی بیشتر بوده!...شاید به خاطر اینه که متولد اسفندم!...شاید به خاطر اینه که تو زندگی کم سختی نکشیدم!...شاید مشکلات زندگیم منو ساخته!...شاید کتاب منو ساخته...شاید پدربزرگ مادربزرگم منو ساختن!...شاید...شاید...شاید...شاید نسل من انقدر بی بخاره که من خودمو یه انسان ساخته شده می دونم!
نسلی که فکر و ذکرش یا قبولی تو دانشگاهه یا جراحی صورتشه یا رنگ لاک ناخنشه یا...یا...یا....یا...یا!
نسلی که نمره ی حسابان و فیزیک و شیمی و همه و همش بیسته اما وقتی ازش می پرسیم پرچم آمریکا چه شکلیه نمی دونه!!!...یا اصلا نمی دونه که هدفش از آفرینش چیه؟!...اصلا نمی دونه خدا واسه چی منو آفریده و اصلا نمی دونه که دینش از کجا به وجود اومده و اصلا مگه چند تا دین وجود داره؟!!!!!!
نسلی که هیچ تلاشی نمی کنه تا پاسخ سوالاشو پیدا کنه و فقط حق خودش می دونه که نسل قبلی جوابشو بدن!...نسلی که فقط از تجربیات نسل پیش استفاده می کنه و اصلا نمیگه که بابا منم آدمم...خودم باید تجربه کنم!....نسلی که وقتی فکر می کنم چقدر ازش جدام بیشتر خوشحال میشم!
نسلی که وقتی طرف مقابلشو می بینه از روی قیافش و تیپش قضاوت می کنه...!
نسلی که تمام افتخارش به تعداد زیدهاییه که داشته!
نسلی که تو کتابخونش هر چقدر بگردی اسمی به جز م.مودب پور یا ر.اعتمادی یا..یا..یا..یا پیدا نمی کنی!
نسلی که تمام آرزوش داشتن ماشین مورد علاقشه!
نسلی که نهایت آرزوش گرفتن دکتراشه!
و من واقعا خوشحالم...خوشحالم که خودمو جزو این نسل نمی دونم!...خدایا منو یه کم دیر آفریدی!...من مال این نسل مزخرف نیستم!

 

تیکه ی پایانی این پست به دلیل برخی مسائل امنیتی پاک شد!!!(دوست داشتم پاک کنم اصلا...به تو چه؟!)

نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/29ساعت 9:6 توسط Stuart| |

می خوام پستمو با یه سوال آغاز کنم!
شما اگر ساعت ۶ صبح دو تا دختر را با لباس مدرسه در حال تاب بازی ببینید چکا رمی کنید؟!
۱)هر چه سریعتر با ۱۱۰ تماس می گیرم!
۲)اعتنا نمی کنم و به راه خود ادامه می دهم!
۳)سعی می کنم شماره بدم!
۴)همه ی موارد فوق صحیح است!

------

من و سمیرا امروز از ساعت ۶ پیچوندیم تا الان!
اول رفتیم پارک که کلی دوست (از نوع مونث) پیدا کردیم!...که البته گشت ارشاد اومد دوستامونو برد!!!!
کلی اتفاقات دیگه هم افتاد که من نمی تونم بگم!
بعد هم اومدیم کافی نت!(ساعتی ۴۰۰ تومن!!!!...انقدر داغونه!)
بعدش هم نمی دونیم کجا بریم!
به هر حال تا ساعت ۲ باید بیرون باشیم!!
و در کل روز باحالی بود!
آهان جالب اینجا بود که همه مدرسه رو پیچونده بودن اومده بودن همون پارکه...خیلی خنده دار بود!

-----

خیلی چیرهای زیادی دوست دارم بگم اما نمی دونم چرا هیچی یادم نیس که بگم!
خیلی دلم براتون تنگ شده!
خیلی ناراحتم که نمی تونم هر روز بیام!
خیلی ناراحتم که نمی تونم جوای نظرارو بدم!
خیلی ناراحتم....!
خیلی زیاد!
ایشالا بعد از کنکور جبران می کنم!

-----
و اما در مورد اون کسی که میاد تو نظرات من فحش میده:
ببین آقا(خانوم؟؟؟) محترم(نامحترم؟!)
تمام کسانی که منو می شناسن یعنی به وبلاگ من سر می زنن کاملا منو می شناسن و اصلا به حرفای تو اهمیت هم نمیدن چون می دونن مشکل داری!
من فقط از این نگرانم که کسانی که تازه با من آشنا شدن حرفای تو رو جددی بگیرن واسه همین مجبورم کاری که ازش متنفرم رو بکنم یعنی نظرهارو دیلیت کنم!
اگه هم ادامه بدی مجبورم کاری که خیلی خیلی بیشتر ازش متنفرم رو بکنم یعنی نظرها با تایید مدیر نمایش داده بشه!!!!

نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27ساعت 11:23 توسط Stuart| |

در دعاهایمان همیشه سعی داریم توضیح بدهیم که کجا اشتباه کرده ایم و اینکه دوست داریم چه اتفاقی برایمان بیفتد .
اما خداوند همه این چیزها را می داند و گاهی او فقط از ما می خواهد که به ندای جهان گوش فرا دهیم و. صبور باشیم....

نوشته شده در جمعه 1386/12/10ساعت 9:44 توسط Stuart| |

امروز اتفاقات عجیبی در مدرسه رویید(یعنی روی داد!)
زیادم عجیب نبود حالا!
ولی من حقو به اونا میدم با اینکه این ورم!
بابا خب یه روز امتحان کنسل شه هفته ی دیگه دوباره بخون ..بیا بده... میمیری؟!(مخاطبم اشخاص خاصی نبود!)
البته می دونم جو کلاس یه جوری شده بود که همه می خواستن بگن اون کاری که من میگم درسته و من هرکاری می خوام می کنم!
ولی متاسفم واسه کلاسمون!...ما کوچکترین شباهتی به سال پیشمون نداریم...هممون عوض شدیم اصلا انگار ۳۰ تا دانش آموز جدید اومده نشسته سر کلاس!!...ما کجا دوم زیاضیای پارسال کجا!!!

خب این زیاد مهم نبود فقط این ابراز تاسف تو دلم مونده بود!

نکته دوم که می خواستم بگم تولد کودک دبیر گرامی حسابان می باشد  نامش محمدمعین می باشد و در کل مبارک می باشد و تبریک!...خانوم نامداری اگه اومدی از این ورا گذری یه ابراز وجود کن و نظر بده و چشم ما را روشن گردان!

نکته سوم! عوض شدن ۱۸۰ درجه ی دبیر زبا فارسیمون می باشد که مرا انگشت به دهن وا داشته!
پارسال عاشقش بودم...امسال هیچ حسی نسبت بهش ندارم!!
پارسال فکر می کردم واقعا منطقیه...اما امسال فهمیدم که فقط عقاید خودش(درست و غلط) رو به  خورد ما می داد و ما هم عین اسکلا می گفتیم بله بله چقدر منطقی!
البته فکر کنم آNرس وبلاگمم پارسال دادیم ایشالا که سر نمی زنه ولی اگه سر هم زد بدونه که ما اسکل نیستیم و کلا اگه هم می خواد باهام لج کنه نمرمم صفر بده!!!!!...ولی رفتارتون ۱۸۰ درجه شده دقیقا...شایدم ما عوض شدیم...شایدم هر دو مورد صحیح است!


 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/08ساعت 17:33 توسط Stuart| |

این وبلاگ هیچ وقت تعطیل نمیشه حتی اگه صاحبش کامپیوتر نداشته باشه یا حتی اگه اصلا صاحبی نداشته باشه که بخواد کام داشته باشه(!)

پ.ن:ببخشید یه مدت جواب نظرهارو ندادم از این به بعد قول میدم بدم

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/12/06ساعت 14:21 توسط Stuart| |


Design By : Night Skin


منبع کدهای وبلاگ