me,myself and I
هيچ جز حسرت نباشد كار من بخت بد، بيگانه ئی شد يار من بی گنه زنجير بر پايم زدند وای از اين زندان محنت بار من وای از اين چشمی كه می كاود نهان روز و شب در چشم من راز مرا گوش بر در می نهد تا بشنود شايد آن گمگشته آواز مرا گاه می پرسد كه اندوهت ز چيست فكرت آخر از چه رو آشفته است بی سبب پنهان مكن اين راز را درد گنگی در نگاهت خفته است گاه می نالد به نزد ديگران «كاو دگر آن دختر ديروز نيست» «آه، آن خندان لب شاداب من» «اين زن افسرده مرموز نيست» گاه می كوشد كه با جادوی عشق ره به قلبم برده افسونم كند گاه می خواهد كه با فرياد خشم زين حصار راز بيرونم كند گاه می گويد كه، كو، آخر چه شد؟ آن نگاه مست و افسونكار تو ديگر آن لبخند شادی بخش و گرم نيست پيدا بر لب تبدار تو من پريشان ديده می دوزم بر او بی صدا نالم كه، اينست آنچه هست خود نمی دانم كه اندوهم ز چيست زير لب گويم، چه خوش رفتم ز دست همزبانی نيست تا بر گويمش راز اين اندوه وحشتبار خويش بی گمان هرگز كسی چون من نكرد خويشتن را مايه آزار خويش از منست اين غم كه بر جان منست ديگر اين خود كرده را تدبير نيست پای در زنجير می نالم كه هيچ الفتم با حلقه زنجير نيست آه، اينست آنچه می جستی به شوق راز من، راز زنی ديوانه خو راز موجودی كه در فكرش نبود ذره ای سودای نام و آبرو راز موجودی كه ديگر هيچ نيست جز وجودی نفرت آور بهر تو آه، اينست آنچه رنجم می دهد ورنه، كی ترسم ز خشم و قهر تو "فروغ فرخزاد" خدایا نمی خوام٬من به کی بگم که نمی خوام؟/؟؟....هیچکس نمی فهمه که من نمی خوام....فقط تو می فهمی که من نمی خوام!...خدای خوبم خواهش می کنم نذار!...باشه؟!....قول بده!!....بهم قول بده که اینجوری نشه!!!!!!!!!!!! حتی حافظ هم بهم گفت! من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانهء ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانهء دوست کجاست؟ فریدون مشیری
ای زندگی می میرم و عمرمو می گیرم ازت!
نمی خواممممم!!!!
چرا نمی فهمن که نمی تونم!
؟
چرا نمی فهمنننننننننننننننننننننننننننننن!
من نمی خوامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
خواهش می کنم ازت!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
بهم گفت نصیحت به تو مثل نصیحت به یه آدم مسته!!!!
چقدر خوب بود...چقدر ربط داشت به حس و نیتم!
چقدر بهش اعتقاد دارم...می دونم...شاید فال منطقی نباشه...یعنی شاید بگین همش شانسیه ولی به خدا تو منطق دل من جاشو باز کرد!...دوست دارم هر روز فال بگیرم!
یه مشکلی داشتم(و هنوزم دارم!)که به هیچکس نمی تونستم بگم...فقط یه بار واسه یکی نوشتم که اونم هیچ وقت به دستش نرسید...این دفعه از لسان الغیب کمک گرفتم...رازمو بهش گفتم...به شدت کمکم کرد...یعنی احساس کردم همه حرفامو شنید و حالا داره جوابمو میده...کسی که جوابشو می فهمم...وقتی جواب میده می تونم جوابشو بفهمم..می فهمید که منظورم چیه؟!!!!!....!
از حافظ که بگذریم سخن دوست............!
امروز زنگ ورزش نشستیم تو کلاس به حالت کاملا بیکار!
بعد یکی از بچه های کلاس هست که خیلی یه جورایی صحبتاش دلنشینه و کلا دختر خوبیه...مکه رفته و خلاصه کلی تجربه(در هر موردی!!)...واقعا امروز بهم ثابت شد که در هر موردی داره!(چون می دونم وبلاگم نمیاد دارم ازش تعریف می کنما...وگرنه اصلا خوشم نمیاد از کسی تعریف کنم!)
نشستیم در مورد عشق صحبت کردیم...اشتباه نکن!...از اون عشقای روزمره(!)ی مسخره بازی نه!
راجع به عشقای زمینی که آخرش می رسه به اون بالاها!
از تجربه ی خودش گفت که فکر میکرده عاشق یکی بوده اما آخرش فهمیده که عشق واقعیه اونه که همیشه باهاشه اونی که تو قلبشه عشق واقعیش خداست!
من نمیتونم حس اون لحظه ای که داشت تعریف میکردو رو کاغذ بیارم ولی خیلی قشنگ بود!(پس واسه اینکه از قشنگیش کاسته نشه رو کاغذ نمیارم!)
گفت عشق واقعی عشقیه که آدم واسه معشوقش بمیره...هیچ وقت ازش گله نکنه که مثلا چرا دیر کردی؟...یا چرا به اون نگاه کردی!...منافع معشوقشو همیشه در نظر بگیره و...و...و...!
یعنی تا حالا فقط فکر میکردم که عاشقم!؟
بهم گفت اگه تا دو- سه سال دیگه همین جوری موندین بدون که اشتباه نکردی...اما اگه شکست خوردی بدون که اشتباه کردی....اشتباهی که شاید واست گرون تموم شه...اشتباهی که به خاطرش سه سال از بهترین سالهای زندگیت حروم شده........!
حروم؟!!!....من این سه سال زندگیمو بهترین سالهای عمرم خواهم دونست!....حتی اگه شکست بخورم........!
عاشقای واقعی هیچ وقت بهم نمی رسن!!....هیچ وقت...هیچ وقت بهم نمی رسن...هیچ وقت بهم نمی رسن!!!!!
عاشق واقعی نمی تونه به معشوقش بگه عاشقتم!
یا اگه بگه بعدش دیوونه میشه مثل مجنون!
الان دیگه اون عشقا پیدا نمیشه...هیچ جای دنیا!
با دخترای عاشق زیادی صحبت کردم...خودم یکیش!...اما چند تامون منافع اونو به خودمون ترجیح می دیم؟...چند تامون اگه گفت بمیر...می میریم؟!!!
با پسرای عاشق زیادی هم چت کردم......چند تاتون اونو همون طوری که هست می خواین؟!...چندتاتون بهش گیر نمی دین که فلان کارو بکن فلان کارو نکن!؟!
عاشقای واقعی الان نیستن...رفتن زیر یه خروار خاک و..و..و هیچکس...هیچکس...هیچکس به معنای واقعی عاشق نیستتت...نیست و نیست!
شاید عاشق ترین آدم روی کره ی زمین باشم...در حال حاضر البته....اما اما اما...عاشق نیستمم!
و من می خوام که به اون مرحله برسم!
مریم بهم گفت فقط برات دعا می کنم که اول خودتو بشناسی!
اول خودمو می شناسم!
سعی می کنم که بشناسم!
خودمو بشناسم...خودمو!
پ.ن:دیگه هیچکس بهم نمیگه ادامه نده..چون ازش متنفر میشم...مثل خیلیا که پافشاری کردن و من کم کم بدون اینکه بخوام ازشون متنفر شدم...کاملا ناخواسته...پس این آدم مست خر و به حال خودش بزارین...پلیز!
| Design By : Night Skin |

