تبليغاتX
me,myself and I


me,myself and I

چند روز آپ نکردم به صورت تیتروار چند تا نکته رو عارض میشم!
۱-نازنین دلقک کلاسه!!!!(خودش در قسمت نظرات با افتخار اعلام کرد...برای این دلقک عزیز و تمامی کسانی که دل ملت رو شاد می کنن آرزوی سربلندی و موفقیت بیشتر و طی کشیدن هرچه تمیزتر پله های ترقی منازل آرزومندیم!)
۲-گفتم "طی کشیدن" یاد حمالی چند هفته پیشمون افتادم...با فاز و چند تا از بر وبچ به مستخدم مدرسمون کمک کردیم صندلی ها رو جا به جا کردیم بعد یارو گفت:ایشالا صندلی دانشگاتونو براتون بچینم!!!...من گفتم:ایشالا صندلی عروسیمونو!!!....مبینا گفت:تو٬تو عروسیت صندلی تکی می خوای بزاری؟!؟!؟!؟!....خلاصه کلی خندیدیم!!!
۳-گفتم "خنده" یاد همین الان افتادم که سمیرا زنگ زده بود...گفت عکسای منو به دخترعموش نشون داده بعد دختر عموش از یکی از عکسای من که نیشم تا بناگوش باز بوده خوشش اومده بعد گفته چقدر خنده به راحیل میاد!!!...بهش بگو بیشتر بخنده!!!!!!!!!!(حالا شما فکر کنید من بخوام بیشتر از این مقدار بخندم!!!!.....!!!)
۴-گفتم "بیشتر" هر چی فکر کردم یاد هیچی نیفتادم!!!
۵-گفتم"هیچی" یاد پیچپیچی افتادم!!
۶-کارنامه گرفتم...این تیتر در بالای کارنامم یعنی در قسمت ملاحظات نوشته شده بود:"رعایت نکردن برخی موارد انضباطی"!!!(حالا این برخی چیه نمی دونیم!!...)
زیرش هم نوشته بود:"تاخیر در رفتن سر کلاس...صحبت در مراسم صبحگاه...تاخیر در ایستادن سر صف!"....من به خودم افتخار می کنم!!
۷-نکته ی دیگر در رابطه با کارنامه اینه که تنها نمره بالای ۱۷ جبر بود که ۱۹ شدم!...بقیه نمره ها به جز دوتا ۵/۱۷ پایین ۱۵ بود....من خیلی بیشتر به خودم افتخار می کنم!
۸-مدرسه ی ما برای تشویق عکسامونو زده به راهرو ... حالا فکر کنین قیافه ی ما که به اندازه ی کافی ۳ در ۴ بید در ابعاد ۳ در ۴ هم قرار بگیره چی میشه دیگه!!!...ما خودمان را پاره کردیم اما عکسهایمان را برنمی دارند....!!!
۹-صدای ملیکا خیلی خنده دار شده....شبیه صدای خروسیه که در پست پیش بهش اشاره کردم!!!...!
۱۰-امروز دبیر فیزیکمونم به همین بیماری صدائه مبتلا شده بود و نمی تونست صحبت کنه...کلی حال کردیم!
۱۱-من برای اولین بار تونستم از طریق قهر کردن با معلمی باعث شم که نمره ی ۵/۰ ام را نزاره تو کارنامه....جای نمره ی تاریخم خالیه یعنی!!...فکر کن "نیم"!!!...خدایی خنده دار نمی شد؟!
۱۲-امروز خیلی بد و خوب بود...خیلی قاطی بود...خیلی بدم میاد از این وضعیت...اه!
۱۳-الان خیلی بده!!!
۱۴-امروز مبینا به من گفت خیلی لوسی!!!...بعد گفت نه لوس نیستی وقتی ادای بچه هارو در میاری خیلی لوس میشی حالم ازت بهم می خوره....(من هیچ وقت لوس نیستمممم....نمی خوام اصلا...اصلا باهات قهرم!!!..!)
۱۵-چندین هفته پیش تو انتخابات شورا یه دختره بهم گفت: من خیلی ازت خوشم میاد...!!!!...من به حالت متعجبانه بهش نگاهیدم!..گفتم مرسی و اینا!...گفت: به من رای بده!!!!!!!!!!!!!!!!...!
۱۶-داشتم تو راهروی مدرسه تنها می رفتم پایین یعنی وسط زنگ رفتم آب بخورم یه دختر اولیه هم داشت می رفت...قیافش خیلی ترسناک بود...منم از یه طرف واسه خودم تو رویاهام سیر می کردم بعد یه هو گفت: پخخخخخخ.....من سه متر دقیقا پریدم..!!
۱۷-۴شنبه خیلی روز بدی بود حالم ازش بهم خورد!
۱۸-کاشکی همه روزای خدا ۵شنبه بود(برگرفته از آهنگ محسن چاوشی...با تصرف و تلخیص!)
۱۹-فاز گفت بیا نمایشنامه ی طنز بنویسیم!...دارم بهش فکر می کنم!!
۲۰-چرا انقدر زمان کم شده...جدی میگما...فکر می کردم من فقط این جوری شدم...اما می بینم همه میگن وقت کم میاریم...کلا فکر کنم خورشید مورشید جا به جا شدن و اینا...چرخش زمین تند تر شده...چمی دونم یه چیزی تو همین مایه ها!
۲۱-از یه چیزی حرص می خورم!!!
۲۲-روز دختران راستی مبارک بوده باشد!(ماضی التزامی!!!!)
۲۳-نازنین امروز تو راهرو می رقصید بعد می گفت تو کارنامم می نویسن مورد انضباطی:رقص در راهرو.....مرده بودیم از خنده!
۲۴-سر زنگ ورزش فاز کلی هنرنمایی کرد...که مامانشم شاهد ماجرا بود!
۲۵-یه ضرب المثل جدید:...."عربی براتون بیب..فقط باید بیاین تمیزش کنین!!!"
اینو مبینا زمانی به کار برد که امتحان عربیشو بیبیده(!) بود!!
۲۶-ما امسال سوتی هایی می دهیم فقط باید بیاین تمیزش کنین(!)...در مورد "چیز" هم هست!
مثلا فاز می خواست بگه:افتضاح افتاده تو دهنم!(یعنی لغت افتضاح افتاده تو دهنم!)
گفت:افتضاح افتاده تو چیزم!!!!
یا وقتی مهشید پای تخته داشت اضافه کاری می کرد!
فاز گفت داره اضافه چیزی می کنه!!
یا وقتی تو خیابون بوی گاز میومد!...این بار هم فاز گفت:
از چیز یارو بوی گاز میاد!!!!
۲۷-من عاشق زبان فارسیم...کاشکی می شد از طریق رشته ی ریاضی نویسنده شد!!!
۲۸-من می خوام از فردا صبح شروع کنم درس خوندن!
۲۹-بسه دیگه...دهنم چیز کرد...کف کرد یعنی!
۳۰-چرت و پرت نوشتم براتون...یکی باید بیاد تمیزش کنه!!!!!!!!!
۳۱-فرض:راحیل اسکل است.(حضور شاهد:یه ملت!)
حکم:راحیل شاسکول است!
برهان خلف:فرض می کنیم راحیل شاسکول نیست...یعنی اسکل است که این خلاف فرض است پس نقیض حکم باطل است و حکم ثابته!!
۳۲-با سرعت خر تایپیدم دقیقا....اگه غلطی چیزی دارم به بزرگواری خودم(!) ببخشین!
۳۳-حتی یه دور هم وقت ندارم بخونم که اگه اشتباه نوشتم ویرایش کنم!!
۳۴-بای

نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/24ساعت 18:38 توسط Stuart| |

ها!
ما تو کتابای امسالمون برهان خلف و دو بار می خونیم هم تو هندسه هم تو جبر...نمی دونم حالا این ایده ی ژیگول از مغز متفکر کدامین دانشمند سر برون آورده اما در هر حال ما٬بچه های کلاس سوم ریاضی٬شکل برهان خلف شده ایم!(این تاکیدی بودا!...رجوع شود به زبان فارسی!)
خلاصه که هر جا کم میاریم از روش برهان خلف مساله رو حل می کنیم!
برای مثال امروز مرجان(!)(یکی از بچه های کلاس!) گشنش بود!...بعد به من گفت پای تخته بنویس کی خوراکی داره؟!؟!
منم رو تخته نوشتم "مرجان گشنه است"!
بعد از چندلحظه نازنین یه تیکه نارنگی داد به مرجان و مرجان سیر شد!
پس پای تخته این جملات افزوده شد:
فرض:مرجان گشنه است.
حکم:مرجان سیر است.
برهان خلف:فرض می کنیم مرجان سیر نیست!
نازنین به مرجان نارنگی می دهد(حضور شاهد:راحیل!)
پس مرجان سیر می شود و این با فرض در تناقض است پس حکم اثبات است!!
این نمونه ای از استعداد ما در حل این گونه مسائل بود!
که حالا یک مثال دیگر هم می زنم تا مطلب خوب جا بیفتد:
مبینا یه خودکار رو زمین پیدا کرد!
فرض:خودکار بی صحاب است!
حکم:خودکار صحاب دارد!
برهان خلف:فرض می کنیم خودکار بی صحاب است و می دانیم که خودکار روی زمین بوده پس خودکار صاحب دارد! و این تناقض با فرض مسئله!!!
خب این از اینمون!
و امااااا
یه کم هم از محیط کلاسمون براتون بگم!
کلاس ما دقیقا در مجاورت خیابان قرار دارد و هر صدایی که فکرش رو بکنید ما سر کلاس می شنویم(بله...اصلا تعجب نکنید...هر صدایی!)
مثلا وسط کلاس هم تو بحر(بهر؟!) درس تشریف دارن یه هو غژژژژژژژژژژژژژژژ!
یا مثلا قوقولی قوقو!!!!!(این خروسه روزی سه ساعت واسه ما می خونه!)
یا مثلا آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه!(این صدا که معمولا هر روز یک بار ایجاد می شود شبیه صدای فردیه که خودشو از پشت بوم پرت کرده پایین...حالا نمی دونم این آدم چند تا جون داره!!!)
حالا فکر کنین چقدر خنده داره!
البته اینم بگم که جمع کلاس سوم ریاضی اصلا کوچکترین شباهتی به دوم ریاضیمون نداره و اینو حتی معلما هم متوجه شدن!
همه بچه ها همونا بیدنا!...اما نمی دونم چرا فرق کردن!
البته من تا حالا شک داشتم اما امروز وقتی امتحان هندسه دادیم مطمئن شدم!
یه عده از بچه ها بد داده بودن!
من متوسط مایل به خوب داده بودم!!!
بعد اون عده از بچه ها گفتن خانوم دوباره امتحان بگیرین!
اونجا بود که صدای اعتراض بچه ها بلند شد...خانوم ما خوب دادیم!!!
یا مثلا یکی پاشد گفت...خانوم اون دفعه که من بد داده بودم شما دوباره نگرفتین حالا این دفعه که من خوب دادم شما می خواین دوباره بگیرین!!!!(مفعول تمام این جملات امتحانه ها!)
اینجا بود که فهمیدم این کلاس اصلا کلاس پارسال نیست!!

دیگه چی بگم؟!!
وایسین یه کمم از معلمامون بگم!
اکثر معلما همون پارسالیان که من دوباره یادآوری می کنم همه رو:
حسابان و جبر:معلم ریاضی پارسالمون که معرف حضورتون تشریف دارن!

فیزیک:همون پارسالیه بیدن!...من احساس می کنم منو دوست داره!!!!...واسه همین بهش علاقه مند شدم!

دین و زندگی:یه معلم جدیدن که من از سال اول که وارد مدرسه شدم ازش می ترسیدم!!!...اما امسال که معلممون شده احساس می کنم خیلی بهتره!

ادبیات:معلم سال اولمونه...باحاله...نصفی از زنگ رو راجع به مسائل سک...(!) صحبت می کنه!(منحرف!...منظورم مسائل سکرت بود!)

زبان فارسی:ته معلم...یه معلم کامل که تمام چیزهایی که یه معلم باید داشته باشه رو داره...!

ورزش:اولین روز که اومد سر کلاس گفت من ۱۲ تا تجدیدی داشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...واسه همین ازش بدم اومد اما الان دوسش دارم...احتمالا ۱۲ تا تجدیدی رو خالی بسته!....اتفاقا ۵شنبه براش فالشو خوندم و کلی خندیدیم!

زبان:همون ... ای که پارسال بود!(...=نوشابه!)

هندسه و مبانی: عشق...نفس...جگر...وای خدایا...خیلی باحاله...یعنی همه میگن بی حاله!...یه کم شله یعنی!...ولی خب منم سه زنگ پشت سر هم هندسه تدریس کنم بی حال میشم...با این حال من خیلی دوسش دارم!...چند روز پیش داشت درس می پرسید یکی از بچه ها رو صدا کرد دختره پاشد قیافش شبیه وزغی شده بود که بخوان ازش درس بپرسن!!!...بعد معلممون زد زیر خنده(وای من عاشق اون خندیدنش شدم...!) گفت درس نخوندی بشین!!!!(عاشق این جور معلمام که درک متقابل دارن!)

شیمی:معلم سال اولمونه...منو دوست داره...منم متقابلا!

عربی:باحاله...یادمه سال اول که اومد سرمون منو سمیرا زدیم زیر خنده چون یاد فلیت ویک افتادیم!!!!!!(به سمیرا:بهت گفتم که معلم عربیمون کیه؟!؟!؟!؟!؟!؟!)

دیگه حضور ذهن ندارم!...یعنی ذهنم حضور نداره!
از این به بعد سعی می کنم بیشتر از مدرسه بنویسم چون چند روز پیش که آرشیو وبلاگمو می خوندم کلی خاطره برام مرور شد و کلی خندیدم!
نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت 14:6 توسط Stuart| |

خب بعد از یه مدت بسیار طولانی می خوام دوباره شروع کنم به وبلاگ نویسی!
می دونین!
تو این مدت یه کمبودی تو زندگیم احساس می کردم...گفتم شاید به خاطر همینه...به خاطر اینکه دیگه نمی نویسم...!
شاید همین نوشتنای ساده باعث میشه که ذهنم فعال شه و بتونم مغزمو طبقه بندی کنم...!
بهم احساس آرامش میده!
یه لذت خیلی خاص ... که من چندوقت خودمو ازش محروم کرده بودم!
احساس می کردم دیگه نمی تونم بنویسم ... دیگه حسش نیس و...!
اما الان که فکر می کنم می بینم مگه میشه نتونم بنویسم!؟!
اصلا مگه امکان داره!
نوشتن تو ذات منه!
می دونم...می دونم اگه انقدر تنبل نبودم و ۴ تا کتاب درست حسابی می خوندم خیلی بهتر می شد اما اصلا وقت نمیشه!
اه...کاشکی می شد این زمان لعنتی رو متوقف کرد!
خیلی زود می گزره!
خیلی!
باورتون نمیشه اما از اول مهر من تلویزیون و روشن نکردم!...شاید چندبار گذرا یه تیکه هایی از چارخونه رو دیده باشم...!
یا مثلا یه کتابی که مدتها انتظارشو می کشیدم حالا تو دستمه و من هنوز وقت نکردم حتی شروع کنم!
نه!
نمیگم درس می خوندم!
حتی درسم وقت نمی کنم بخونم!
نمی دونم شاید این نت لعنتی باعث شده برنامم این جوری بشه!
حالا بی خیال زیاد مهم نیس!
یعنی اینو بی خیالا!
من امروز می خوام به اندازه ی ۱۰ سال بنویسم!
انقدر بنویسم تا احساس کنم نیاز به نوشتنم ارضا شده!
آها راستی...در مورد درسا می خوام به یه نکته اشاره کنم!
شنیدین میگن سالی که خوش است از اول مهرش پیداست؟!
سال من واقعا خوشه امسال!
فیزیک ۱۰!!!!!!!!!
حسابان ۱۲!!!!!!!!!!
!
واسه خودم متاسفم واقعا!
البته امیدوارم که درست شم!
یعنی می خوام بهتر شم!
مطمئنم که اگه یه کم درس بخونم معدلم ۲۰ میشه!!!!!!!!!!!
به جون خودم!
ولی مشکلم اینه که توانایی درس خوندن ندارم!
این خیلی بده!
خیلیا توانایی درک کردن ندارن اما توانایی درس خوندن دارن!
یعنی یه سره دارن درس می خونن ... خب قاعدتا هر چقدرم که کودن باشن می تونن نمره ی ایده آلشونو بگیرن!
اما مشکل من اینه که توانایی تمرکز کردن رو درس ندارم!
من حتی سر کلاس نمی تونم به حرفای معلم گوش بدم!
باورتون میشه من تا حالا هیچی از معلمام یاد نگرفتم؟!!
هر چی هم که بلدم خودم خوندم...اونم به زور!
نمی دونم واقعا....هر کسی راه حلی واسه مشکل من داره با من تماس بگیره!!...جدی دارم میگما!!
هرکسی که تا حالا راهنماییم کرده گفته نشین پای کام...کلی انرژی مصرف میشه واسه همین نمی تونی درس بخونی...
اما به خدا کسایی رو می شناسم که شبانه روز پای کام بودن حالا هم بهترین دانشگاهها قبول شدن!
اینم بی خیال حالا!!
چند روز بیکار شده بودم می رفتم تو وبلاگای تازه به روز شده ی بلاگفا نظر می دادم!
یعنی هر وبلاگی که عنوانش به نظرم جالب بود!
همیشه از این کار بدم میومد(همه دوستان هم می دونن!!!!)
اما تجربه ی بدی نبود!
وبلاگای عجیب غریبی دیدم!
آدمایی که براشون متاسف شدم!
مثلا یارو اومده بود فحش و کشیده بود به جون دخترا بعد اول وبلاگش نوشته بود اگه نظری بدین که توش فحش باشه تایید نمی کنم!!!
خب آدم به این جور افراد چی می تونه بگه؟!؟!
خر؟!...گاو؟!...نفهم!؟...آشغال؟!...انگل؟!
نمی دونم هر چی دوست دارین بهش بگین!
چون واقعا حالم به هم خورد ازش!
یه نظر کاملا منطقی هم براش گذاشتم که هیچ توهینی توش نبود اما بازم تایید نکرد واسه همین واقعا حالم بد شد و تصمیم گرفتم منم تو وبلاگ خودم بنویسم!
اگه هم اومد بخونه تا بفهمه که چقدر کارش احمقانس و چقدر خاک بر سر و ترسوئه!
اما من هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم که نظری رو تایید نکنم!
یا حتی حذف کنم!
مگه اینکه خیلی افتضاح باشه دیگه!(یعنی واسه بالای ۱۸ باشه!!)
خلاصه بی خیال!
همین جوری داشتم تو این وبلاگا می چرخیدم به چند تا نکته ی جالب برخوردیدم!
بیشتر از ۵-۶ تا وبلاگ دیدم که نویسندش یه پسری بود که از دخترا متنفر بود!!!
تا جایی که تونستم واسشون نظر دادم و توجیهشون کردم!
اما آخراش دیگه واقعا خسته کننده بود و حوصله نداشتم توضیح بدم!
واسه همین تصمیم گرفتم که تو وبلاگ خودم در موردش یه اشاراتی بنمایانم!
آقایون ژیگول که از دخترا متنفرین!
این یه دروغ محضه!
یه راهیه واسه خالی کردن عقدتون!
خیلی تابلوئه که افرادی عقده ای هستین!...پس لطفا این چرت و پرتارو راجع به دخترا ننویسین!
"امکان نداره" ....
بازم تاکید می کنم"امکان نداره" که پسری از دخترا متنفر باشه!
اصلا هم ارزش کل کل ندارین واقعا!
از تمام دخترا هم خواهشمندم که تو وبلاگ این جور افراد نظر ندن تا کم کم خودشون خودشونو جمع و جور کنن!
بی خیال حالا!!!
همچنان داشتم تو این وبلاگا چرخ می زدم رسیدم به چند تا وبلاگ که عکس دخترای خوشگل و نازنازی(!!) به قول عنوان خودش رو گذاشته بود!
این دخترا یکی از یکی زشتتر و کریه تر و وحشتناک تر بودن!!!!!!
نمی دونم واقعا!...یعنی اونا به نظر پسرا جذابن!؟!؟!؟
وای... خداوندا!!!
نکته ی جالب دیگری که توجهمو جلب کرد وبلاگای خفنی بود که به شدت خفن بود!...یعنی خیلی خفنا!
نمی دونم واقعا!
.....
به امید فیلطر(!) شدن این گونه وبلاگا!!!!

و در آخر اینکه ما فردا امتحان هندسه داریمم.!
و امشب به طور جدیناکی تصمیم گرفتم بیدار بمونم و درس بخونم!
امیدوارم که بتونم!

و در آخرتر اینکه
می دونم ذوق مرگ شدین وقتی دیدین من بازم دارم می نویسم!

نوشته شده در جمعه 1386/08/18ساعت 16:39 توسط Stuart| |

بزار خیال کنم هنوز
ترانه هامو می شنوی
هنوز هوامو داری و
هنوز صدامو می شنوی
بزار خیال کنم هنوز
یه لحظه از نیازتم
اگه تمومه قصمون
هنوز ترانه سازتم
بزار خیال کنم هنوز
پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم
شبا پر از خواب منی
بزار خیال کنم تو دلتنگیات
غروب که میشه
یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عشقو
گفتی و دوستت دارم و نگفتی

بزار خیال کنم
منم
اون که دلت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی
پر میشی از خاطره هاش
اون که هنوز دوسش داری
اون که هنوز هم نفسه
بزار خیال کنم منم
اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظو
دوباره توی فالمی
بزار خیال کنم
بزار
اگر چه بی خیالمی
نوشته شده در یکشنبه 1386/08/06ساعت 14:2 توسط Stuart| |


Design By : Night Skin


منبع کدهای وبلاگ