تبليغاتX
me,myself and I


me,myself and I

به من فرصت بده
گم شم دوباره
توی آغوش بخشاینده ی تو!!!
نوشته شده در دوشنبه 1386/07/16ساعت 23:8 توسط Stuart| |

از این به بعد بیشتر حواسمو جمع می کنم!
حداقل تو انتخاب دوست!

نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/05ساعت 15:23 توسط Stuart| |

خوشبختانه یا متاسفانه یا هر چیز دیگری که می توان به جای این واژگان جایگزین کرد باید به عرض و طول شریف و مبارک و میمونتون(!) برسانم که امسال به دلایلی که اینجا نمی توانیم ذکر کنیم و شاید هم می توانیم اما در هر صورت نمی کنیم(همون ذکرو!) ما دیگر وبلاگی گروه تحت عنوان بک استریت گرلز یا استوپید گرلز یا کوفت گرلز و زهر مار گرلز و هر درد بی درمونی که آخرش گرلز داشته باشد نخواهیم داشت و کلا دیگر خاطره نویسی خز شده است و از آن طرف هم چون دوستان من بسیار باکلاس تشریف دارند افتخار خاطره نویسی آن هم در وبلاگ گروهی ندادند و کلا خودمم هم حالش را نداشتم که زیاد گیر بدهم و گفتیم که امسال خاطره ننویسیم شاید که رستگار شویم!
ولی از آنجایی که کرمی از بدو تولد در ژن من وجود داشت که به خاطره نویسی مشهور است باعث شد که من در وبلاگم هر از گاهی خاطره نیز بنویسم تا درس عبرتی باشد برای آنان که نمی اندیشند!
و اما....!
البته امروز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد اما من برای اینکه به همه ثابت کنم که من بلدم خاطره بنویسم و خیلی قشنگ هم می نویسم و کلا دختر مستعدی هستم و ... البته همان طور که می دانید من نمی خواهم خدای نکرده ریا شود و یا زبانم لال از خودم تعریف کرده باشم که من خوب می نویسم...نه اصلا...این فکرو از سرت بیرون کن...کدوم فکر؟...همون فکر دیگه شیطون!
همان طور که خودتان قطعا و یقینا می دانید امروز یکشنبه اول مهر یعنی روزی که دانش آموزان این شکلی می شوند= و یا این شکلی= بعضیها هم این شکلی= و خدا را چه دیدی شاید کسی هم این شکلی شد=
به هر حال به ما که ربطی ندارد هیچ...به شما نیز ربطی ندارد که قیافه ی ناموس مردم در این روز چه شکلی می شود!
خلاصه که اول مهر بود و ما طبق قراری که با فاز داشتیم ساعت ۷:۴۵ باید میامد دم خانمان...من هم از ساعت ۷:۴۰ آویزان بودم بین پنجره و خیابان!
در حالی که تا ساعت ۸ که فاز رسید ستون فقراتم کمی انحراف پیدا کرده و استیل بدنم یه چیزی تو مایه های بوم رنگ شده بود!
در این روز میمون(!) و مبارک من دقت کردم تا قیافه ی دوستانم را ببینم و بفهمم آنها جزو کدام دسته از دانش آموزان هستند!
خودم این شکلی بودم اگر راستش را بخواهید=
و کمی که به فاز نگاه کردم متوجه شدم این شکلی است=
خلاصه بیشتر از این دقت نکردم و به سوی نسیم که دم چهارراهی انتظارمان را می کشید رهسپار شدیم...او نیز این شکلی بود=
و دوست دیگری هم در کنار نسیم قرار داشت که از بردن نام فرد مذکور معذوریم اما این شکلی بود=
خلاصه چهارتایی به سمت مدرسه رفتیم و از آن طرف هم دوستان گیر داده بودند که از راه دیگری برویم یعنی فاز گیر داده بود اما خوشبختانه نسیم در لحظات آخر من را نجات داد و راه همیشگی را طی کردیم و کلا نسیم به فکر جوانان این مرز و بوم می باشد!
خلاصه که در راه چه اتفاقاتی افتاد را سانسور می کنیم چون به هر حال آدرس این بلاگ دست همه ائم از بزرگ و کوچیک ... پیر و جوون ... نوزاد و کودک و..و...و..حتی خدا را چه دیدی شاید مدیر مدرسه نیز قرار دارد!
خب بالاخره رسیدیم دم در قیافه ی این شکلی= ناظممان را دیدیم البته تعجب نکرده بود کلا میمیک چهرش همین شکلی است و من طی یه حرکت انتحاری او را پیچوندم و از زیر پای بچه ها رفتم تو و هنوز دانشمندان نتوانستند دلیل این حرکت من را بفهمند و در کف قضیه مانده اند!
رفتم تو و خودم را در آغوش تک تک دوستان رها نمودم و کیفم هم خیلی باکلاس بود!!!
بعد سخنرانی مدیر و ناظم و کوفت و زه...نه نه!...یعنی سخنرانی مدیر محترم و بعد هم معرفی تک تک دبیران و جیغ ها و سوت های ما مخصوصا وقتی نام خانوم نامداری را خواندند که سوم ریاضی کاملا رفت رو هوا!
بگذریم!
زنگ اول فیزیک خانوم مربوطه با صورتی جدی اما باطنی مهربان که یک سره هم در طول زنگ این جمله را تکرار می کرد:
- شیطونای کلاس پیش هم نشینن!!!
و نمی دانم چرا همواره صورتش طرف ما می چرخید...جددا نمی دانم!
زنگ دوم تاریخ و باز هم معلم مربوطه که من و مبینا مرده بودیم از خنده وقتی حرف می زد!
شما فکر کن یک سره خودش داشت صحبت می کرد و همه ساکت بعد گفت:
- ببخشید می پرم وسط حرفتون!!!!!!!!!
حالا نمی دانم ایشان مشکلاتی در ناحیه ی مغز و یا اطرافش داشتند و یا کلا قاطی دارند و با خودشان صحبت می کنند!
زنگ سوم جبر و خانوم نامداری این بار با چهره ای جدید و اندامی جذاب تر!
یادم نیست که خانوم نامداری چه چیزی را می گفتند اما در بین حرفهایشان به جای "من" از واژه ی "ما" استفاده کردند!
حالا اینکه چرا خانوم نامداری از من به ما تبدیل شده است به خودمان مربوط است و لطفا دخالت نکنید شما...!
و بعد هم زنگ خانه!
من:زنگ خونس؟!؟!!
فاز:...نه بابا!!!...بیا بریم تو حیاط!
من هم مانند انسانهای شاسکول دنبالش رفتم که دیدم مبینا از فرط خنده پهن شده رو زمین!
همانجا بود که فهمیدیم زنگ خونس!
و این گونه بود روز اول مدرسه!!!

ویرایش در پس فردای همان روز(سوم مهر یعنی!):

تولد موجود عجیب الخلقه ای در این روز رو به تمام ملت ایران و حتی جهان تسلیت و به خودش هم تبریک می گویم!
ندا جان(!) تولدت مبارک!...



نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01ساعت 17:20 توسط Stuart| |


Design By : Night Skin


منبع کدهای وبلاگ