تبليغاتX
me,myself and I


me,myself and I

به به!
سلام!
حال شما!؟
می بینم که ۱شنبه مدرسه ها باز میشه و تو پوست خودتون نمی گنجین!
من که الان واقعا دارم ذوق مرگ میشم!!!!!!
آخه می دونین خیلی دلم بر درس و مدرسه تنگ شده!!!!
آخه می دونین نه که درسای امسالمون خیلی شیرینه به خاطر همین میگم!!!
آخه می دونین خیلی دلم واسه معلما مخصوصا معلم پرورشیمون تنگ شده!!!
آخه می دونین دلم واسه دعواهامون خیلی خیلی تنگ شده!!!
آخه می دونین دلم واسه ناظما و اللخصوص مدیر گلمون خیلی زیاد تنگ شده!!!
آخه می دونین دلم واسه کسر نمره ی انضباطی لک زده!!!
آخه می دونین من عاشق اخراج شدن از کلاسم!!!!
مخصوصا وقتی که میگن مامانتو بیار مدرسه!!!!
آخه می دونین دلم واسه ضایع شدن سر کلاس توسط معلم مربوطه بی نهایت تنگ شده!!!
آخه می دونین دلم لک زده واسه منفی گرفتن!!!!
آخه می دونین خیلی خوبه که آدم صبح تا ظهر تو مدرسه باشه!!!!
آخه می دونین خیلی خوش می گزره!!!!
آخه شما که مدرسه ی ما رو ندیدین!!!!
شما که جمع دوستانه ی ما رو ندیدین که تحت هیچ شرایطی با هم قهر نمی کنیم!!!!
دعوا که اصلا!!!!
آخه شما که نمی دونین چقدر مدرسه لذت بخشه!!!
آخه شما که نمی دونین!!!!
------
این جملاتی که مشاهده کردین جملات یه آدم بد نه یعنی بدبین به زندگی و مدرسه و کلا اینا بود!
حالا جملات یه آدم خوش(!) نه یعنی خوشبین به زندگی و مدرسه و کلا اینا رو با هم مشاهده می کنیم!
------
دلم واسه مدرسه تنگ شده!!!
آخه می دونین من خیلی مدرسه رو دوست دارم!!!
مخصوصا درسایی که با خانوم... باشه!!!!
مخصوصا یه چیزی که به خودم مربوطه کاملا!!!
مخصوصا از صبح تا ظهر خندیدن!!!
مخصوصا مسخره بازیامون!!!!
مخصوصا کلاس دوم ریاضی که حالا شده سوم!!!!
مخصوصا اکیپ باحال کلاسمون!!!!
مخصوصا....وایسا فکر کنم!...ها!...کم آوردم!!!
------
دوستان همون طوری که مشاهده کردین آدم بدبین به آدم خوشبین پیروز میشه و نتیجه گیری کلی از این قضایا!!:
کلا مدرسه چیز مضحک و مزخرفیه و خیلی چرته و کلا بیهودس و تابستونو عشقه!
نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/29ساعت 15:10 توسط Stuart| |

من با درد خراشیده شدم
و در عوض محکم و تراشیده شدم
این که چیزی نیس من دیدم از این بدتراش
پله های ترقیه واسم هر خراش



باید اینو بدونیم که" بدترین شرایط زندگی من و تو آرزوی یکی دیگس"
نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت 13:18 توسط Stuart| |

به گزارش samir news در کمال اندوه و تاسف و کلا اینا به عرض شریف و مبارکتون می رسونم که سمیرا اینا اسباب کشی داشته بیدن و قراره خونشونو عوض کنن و برن یه جای دور....!
دور دور...!
خیلی دور...
البته از بردن نام این مکان مذکوره خودداری کرده و نمیگیم که می خوان کجا برن...حالا شما فکر کن کانادا!!!
خلاصه اینکه این خبر بسیار موثق می باشد و تا دو هفته دیگر منزل کنونی را ترک گفته و به سمت مکان مورد نظر رهسپار خواهند شد!
به قول خود سمیرا:"هی...دنیا وفا نداره!!!"
خب این از اینمون!
و اما خبر خوشحال کننده که اگه این خبر نبود من و سمیرا دیشب سکته زده بودیم!
سمیرا در خونه ی جدیدشون زیاد میاد نت و خیلی بیشتر از  تصورتون و هر روز میاد و همیشه آنه تقریبا و اینو به من قول داد و امضا کرد!!
قول داد انقدر بیاد که من بگم:
- سمیرا تو کار و زندگی نداری یه سره آنی!
و همچنین قرار شد از لطف ایرانسل بهره مند گردیده و اس ام اس بدیم و جوک ارسال کنیم و جوکهایمان...نه نه این واسه پست قبل بود!
هر چند که آدم سل بگیره بهتر از ایرانسله اما خب چاره چیست؟!
خب حالا خبر خوشحال کننده ی دیگر که این دیگه تمام غمهامونو از چهره زدود!:
من همراه با سمیرا دوباره وبلاگ گروهی می زنیم!
دو حالت داره!
۱- یا خودمون دو تا!!(که اگه این طوری بشه و سمیرا زیاد بیاد نت می دونید که می ترکه وبلاگ!)
۲- یا با چند تن از دوستان قدیمی و اینا!!(که اگه این طوری بشه بیشتر می ترکه!)
و خلاصه اینکه سمیرا به من سر می زنه چون خونه ی خالش اینا نزدیک ماست و زیادم سر میزنه و خیلی هم سر میزنه !
هرچند که نقشه ای که کشیده بودیم برای انتقال من به خانه ی جدید آنها عملی نشد اما خب...
اشکال ندارد...!
و در آخر چند تا نکته برای خالی نبودن عریضه!:
۱- تمام نقشه های اخیر من و سمیرا نقش بر آب گشت!!!
۲- ما همواره با هم در ارتباط خواهیم ماند!!!
۳- ما هرگز همدیگر را فراموش نخواهیم کرد!!!
۴- ما همچنان می توانیم نقشه بکشیم و اجرا کنیم و ...!!!...خواستن توانستن است!
۵- سمیرا جات خالیه!!!!!!!!!!....خیلی دلم برات تنگ میشه!!!
۶- همین دیگه!
۷- اه...این پست هم مانند پست قبل در مورد سمیرا شد...وبلاگم داره کلیشه ای میشه!
۸- سعی می کنم سریع آپ کنم این دفعه!!

خداحافظ سمیرا!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/15ساعت 10:16 توسط Stuart| |

بزار از اول اولش شروع کنم!
کلاس پنجم دبستان!
وقتی که یه دختر لوس بودم و از هیچکس خوشم نمیومد و تو افکار خودم سیر می کردم...
برای اولین بار دیدمت روی یه نیمکت گوشه ی کلاس نشسته بودی و داشتی نقاشی می کشیدی...اومدم جلو ... وای چقدر قشنگ می کشی!!...کلاس رفتی؟!
- نه!
بی تفاوت به کارت ادامه دادی!
بعد شروع کردی بهم یاد دادن...منم یاد گرفتم...با هم نقاشی می کشیدیم!
کم کم با هم صمیمی شدیم...کم کم احساس کردم تونستم کسی رو پیدا کنم که عین خودمه حداقل افکارش که عین خودمه!
یادته؟!
اون دختره رو (نسترن؟!) اسکل می کردیم؟!...از همون اولم عاشق اسکل شدن و اسکل کردن و اسکل بودن داشتیم!
یادته؟!
شعرا و رمزایی که ساخته بودیم!؟
از همون اولم رمزی صحبت می کردیم و هیچکس نمی فهمید چی میگیم!
"اس و اس ... آر آر...پوکامن...سورا دتی توکامن"
هنوز یادمه!
تو چی ... هنوز یادت هست!؟
جفتمون با بقیه بچه ها فرق داشتیم!
اصلا به جز تو با هیچکس حال نمی کردم...همه به نظرم بچه بودن...احساس می کردم هیچکس نمی فهمه ما چی میگیم...فقط خودمون با کوچکترین اشاره ای حرفای همو می گرفتیم و می خندیدیم و می خندیدیم و بازم می خندیدیم...!
سال پنجم و با هم گزروندیم...
بعد همدیگرو فراموش کردیم
خیلی راحت!
اونقدر بچه بودیم که اصلا یادمون رفته بود ما یه سال با هم بودیم...با هم درس خوندیم...با هم نقاشی کشیدیم...با هم شعر ساختیم...با هم خندیدیم.....
دیگه خبری ازت نداشتم...
ازت خبر نداشتم تا...
کلاس سوم راهنمایی
وقتی که ناظم با انتقالیم از یه کلاس دیگه به کلاس شما موافقت کرد و من با ذوق و شوق اومدم دم در کلاستون مونده بودم کجا بشینم!؟!
بعد تو بهم اجازه دادی که پیشتون بشینم!
پیش تو و نسیم!
دوباره با هم از گذشته ها گفتیم!
دفترخاطراتتو خوندیم!
خاطراتی که کلاس پنجم برات توش عکستو کشیده بودم...همون طوری که یادم داده بودی...دوباره برات نوشتم...
بعد احساس کردم چقدر از بقیه بچه ها جداییم
وقتی همه دارن از مدل موهای دوست پسراشون صحبت می کنن ما یه گوشه نشستیمو داریم داستان می نویسیم!
یادته؟!
یادته اون روز که نرفتیم اردو و تو مدرسه موندیم...از صبح تا ظهر با هم بودیم...!
یادته اون روز که تو نمازخونه ی مدرسه قایم شده بودیم تا بتونیم نریم خونه و بیشتر با هم باشیم بعد آقا گنجی(سرایدار مدرسه) اومد و من جیغ زدم و ترسیدم..ترسیدیم و خندیدیم و...!
یادته؟!
یادته اون روز که برای حرفه و فن باید خونه می ساختیم و منم مثل همیشه نساختمو تو هم خونه ای که خودت ساخته بودی رو با من شریک کردی؟!...حتی وقتی خانوم تهدیدمون کرد که اگه بفهمه با هم نساختیم نمرمونو صفر میده بازم زیر بار نرفتی!...
هنوز یادمه!
چون اون موقع احساس کردم که یه روز باید جبران کنم!
سوم راهنمایی هم تموم شد!
همش با خنده تموم شد!
چون هنوز تو دوران کودکیمون سیر می کردیم!
خنده...خنده و باز هم خنده!
سوم راهنمایی تموم شد اما این بار فراموشت نکردم!
سال اول دبیرستان!
وقتی ناظم جدید داشت کلاس بندی می کرد و با میکروفون اسامی رو می خوند
وقتی همه دوستام تو کلاسای جدا افتاده بودند و فقط منو تو مونده بودیم که هنوز کلاسامون تعیین نشده بود!
وقتی اسمتو خوند...
اون وقت دست همو محکم گرفته بودیم و دعا می کردیم...دعا می کردیم که اسم منم تو همین کلاس باشه...و
بود!
دستتو فشار دادم و تو هم همین طور ... انگار می ترسیدیم کسی ما رو از هم جدا کنه!
بعد با هم رفتیم تو کلاس جدیدمون!
از همون هفته ی اول معلما جفتمونو شناختن و تذکراشون شروع شد!!
- چقدر شما دو تا حرف می زنین
- حرفای شما دو نفر تمومی نداره؟
بعد دوباره یه دیقه ساکت می شدیم و دوباره ناخواسته شروع می کردیم!
اگه خیلی جو کلاس ساکت بودیم نامه نویسی می کردیم!
اما واقعا تمومی نداشت...
واقعا حرفامون تمومی نداشت!
حتی اگه نامه نویسی هم نمی کردیم با اشاره با هم حرف می زدیم و اگه معلما جا به جامون می کردن قدرت تله پاتیمون کمکمون می کرد!
یادته؟!
یادته چند بار مامانامون اومدن مدرسه و تعهد دادن!؟
یادته چند بار خودمون تعهد دادیم!؟
یادته دهن معلم ریاضیمونو صاف کرده بودیم؟!
یادته اون زنگ تفریح که بازم دور از بقیه تو پله های آزمایشگاه نشسته بودیم و وقتی زنگ تفریح تموم شد انقدر گرم حرف بودیم که متوجه نشدیم!
یادته مسئول آزمایشگاه اومد گفت:
- شماها مگه معلم ندارین؟!
اول جفتمون بهت زده نگاش کردیم بعد دوییدیم!
دوییدیم تو کلاس و معلم دینی هم سر کلاس بود!
نامرد رامون نداد!
هنوز یادمه!
یادته ناظم بهمون گفت:
- من نمی دونم در مورد چه چیز مهمی صحبت می کردین که صدای زنگ و نشنیدین!!
و ما گریه می کردیم!!
فکر کنم همه ی معلما یه بار ما رو از کلاس انداختن بیرون!
هنوز قیافه ی بهت زده ی ناظممون وقتی از کلاس اخراج می شدیم یادم نرفته!
- بازم شما دو نفر؟!
و من گریه می کردم در صورتی که میل شدید درونی منو به خنده تحریک می کرد!
الان می فهمم چرا همیشه بیرون کلاس بودیم!
چون عین اسکلا تا معلم می گفت برو بیرون می رفتیم!
یادته؟!
پاره شدن دفترامون توسط همون معلم ریاضی!
و وقتی ما بی تفاوت به این کارش دوباره شروع می کردیم به نوشتن بیشتر حرص می خورد!
و تیکه هایی که من ازش در امان نبودم!
یادته؟!
اول دبیرستان تموم شد!
با خاطرات تلخ و شیرین...با خنده ها و این بار گریه هامون!
و سال بعد!
سال بعد وقتی پای تلفن بهم گفتی که ثبت نامت نمی کنن و می خوای مدرستو عوض کنی!
باورم نمی شد!
یعنی باید جدا باشیم!؟
همون موقع پای تلفن گریم گرفت...و فهمیدم که چقدر بهت وابسته شدم!
التماست کردم بیا با هم بریم رشته ی تجربی!
یادته؟!
اما گفتی داداشم نمیزاره!!
گفتم بریم تجربی قول میدم یه سره درس بخونیم!
اما نیومدی!
تو رفتی فنی!
و منم ریاضی!
بعد از یه سال از صبح تا ظهر با هم بودن معلوم بود که نمی تونستیم جدا شیم!
حداقل فقط صبحها همدیگرو ببینیم اما بازم هر روز!
هر روز باید می دیدمت...!
کم کم دیدیم دیگه حرفی با هم نداریم!
وقتی تو یه مدرسه نباشیم چه حرفی داریم که با هم بزنیم!؟
اما بازم دوست موندیم!
کم کم زنگ زدنامون شروع شد!
هفته ای یه بار!
هفته ای دو بار!
هفته ای سه بار!
...!
هفته ای هفت بار!
هفته ای چهارده بار!
هفته ای بیست و یک بار!
...!
آره!
روزی دو سه بار به هم زنگ می زدیم!
حتی بعضی موقعها هر دومون پای تل ساکت می شستیم!
من پای تل واسه خودم مجله می خوندم و تو اس ام اس بازی می کردی!
حتی پت و متم این کارو نمی کنن عمرا!
حتی تو مهمونی هم بهت زنگ می زدم!
همه ی فامیلامون مطمئن می شدن که دارم با یه پسر صحبت می کنم...!
کم کم یکی دیگه اومد تو زندگیت!
کم کم جای منو گرفت!
این بار اگه حوصلت سر می رفت به من زنگ نمی زدی به اون می زدی!
نه...نه!
نمیگم منو بیشتر از اون دوست داشته باش!
حق داری!
کاملا حق داری!
بی خیال!
یادته؟!
یادته یه مدت کوتاه هووم نبودی؟!
وای که چقدر حرص نمی خوردم!
فکر کنم تنها موقعی که حس بدی بهت نداشتم! همون موقع بودم اما بازم نمی تونستم باهات قهر کنم!
اصلا تا حالا باهم قهر کردیم!؟
یادم نمیاد!!!
وای چقدر عجیب!
تا حالا با هم قهر نکردیم!!!
یادته؟!
قدم زدنای صبح تو خیابون!
حتی نشستن تو کوچه های خلوت و صحبت کردن!
یادته؟!
اون روز که می خواستی خودکشی کنی!!
وای که چقدر خندیدیم!
یادته...یادته...یادته؟!
حالا بزرگ شدیم!
حالا دیگه اون سمیرا و راحیل ساده نیستیم که تمام فکر و ذکرشون نقاشی و داستانه!!
حالا بزرگ شدیم!
هنوزم با هم دوستیم!
هنوزم افکارمون عین همه!
هنوزم حرف همو می فهمیم!
هنوزم همدیگرو دوست داریم!
اما با موقعی که کلاس پنجم بودیم خیلی فرق کردیم!
خب حق داریم!
آره!
قبول دارم!
ولش کن!
بی خیال!
الان سه روزه که باهات صحبت نکردم!
دلم برات تنگ شده!
نمی دونم چرا!!!
نمی دونم عادته یا علاقه!؟!
نمی دونم آیا این وابستگیم بهت درسته یا نه!؟
نمی دونم...نمی دونم...نمی دونم!
نمی دونم تو هم بعد از سه روز دلت واسه من تنگ شده؟!
نمی دونم!
اگه شده بود زنگ می زدی!
مگه نه؟!
می دونم!
زنگ زدم خونتون داداشت گفت رفته خونه ی عمش!
می دونم!
بهم گفته بودی قراره با پسرعمت فیزیک کار نکنی!
آره...می دونم!
می دونم الان باید درس بخونی!
می دونم به جز من یه آدم مهمتر هست که در اولین فرصت به اون زنگ بزنی!
می دونم...می دونم...می دونم!
اما بهم حق بده!
بهم حق بده که دلم برات تنگ شه!
بهم حق بده که نگرانت باشم!
بهم حق بده......

پ.ن: ها!...ای قرمزا رو کی می بینید به اصرار سمیرا ویرایش گردیده شد!!...گویا آقاشون غیرتی تشریف دارن...!!!!!!!!....خانواده هم حضور داره اینجا!!...چه ربطی داشت حالا!!!!
نوشته شده در جمعه 1386/06/09ساعت 19:53 توسط Stuart| |

سلام!!!(دقت کردین سلام چه واژه ی مضحکی!!...مثلا که چی آخه!؟...سلام..علیک!...خب؟!...چیکار کنم حالا!؟)
حال شما!؟
"حال" شما چطوره!؟
نه...می خوام بدونم "حالت" چطوره!؟
"اصل حالت" چطوره!؟
خب خدا رو شکر!
اصل حال من!؟
منم بد نیستم!
می گزرونیم دیگه!
من تصمیم گرفتم از این هفته هر ۵شنبه جالب ترین مطلبی که در طی همون هفته در مجله ای٬روزنامه ی٬ کتابی٬ سایتی٬ وبلاگی٬چمی دونم هر چیزی خوندم و به قول معروف یه کپی پیست کنم تو وبلاگ خودم تا شما هم بخونید و حالشو ببرید!
و یه چیز دیگه چون من اصلا از کپی برداری و اینا خوشم نمیاد نام اون مجله٬روزنامه٬کتاب٬سایت٬وبلاگ٬چمی دونم هرچیز رو نمی نویسم تا کور شود هر آنکه توانایی دیدن نداره!
خب مطلبی که این هفته چشممو گرفت و ترکیدم از خنده وقتی خوندم این بود:

نام محموله ی مورد نظر: نمیگم دیگه گفتم که نمیگم!...خودت می دونی البته!
نام نویسنده ی مورد نظر: خودت حدس بزن!!
توضیح کوتاه: یه بخشی از محمولس که تو اون معنی ضرب المثل ها رو می نویسه!
این هفته معنی ضرب المثل "خر بیار و باقلی بار کن" از همش باحالتر بود که اینجا می نویسم!
" معنی این ضرب المثل این است که بر فرض شما با یک نفری با اطلاع خانواده ها آشنا می شوید و تحت نظر خانواده ها رابطه تان را ادامه می دهید و این آشناییت ادامه پیدا می کند و رو به گسترش و فزونی می گذارد و اس ام اس می فرستید و جوک ارسال می کنید و جوک هایتان یک جورکی می شود و این بحث گسترش روابط ادامه پیدا می کند و البته خانواده ها نظارت می کنند ٬ اما شما کارهایی می کنید که به گفته ی آگاهان خیلی هم تحت نظارت نیست بعد... و بعد... و بعدتر... خاک بر سرت کنن. حالا خر بیار و باقلی بار کن. فهمیدید معنی ضرب المثل را؟"

خدایی باحال نبود!؟
وای...من که ترکیدم از خنده وقتی خوندم!
حالا اینکه چه اتفاقی افتاد تا تصمیم گرفتم این کارو کنم و مطلبایی بنویسم که ارزش خوندن داشته باشه و اینا:

یک روز گرم تابستونی همه دور هم در خانه ای جمع شده بودیم و در مورد همه چیز به بحث و گفتگو می پرداختیم که نمی دونم کدوم آدم [...] ای بحثو به طرف وبلاگ و وبلاگ نویسی کشاند و در این بین یک آدمی که باز نام نمی برم گفت:
وای من حالم از وبلاگ این دخترایی که می نویسن بهم می خوره...بعد با حالتی که این دخترا چقدر چندش آور هستند افزود:
می نویسن امروز فلانی به من اینو گفت و من گریه کردم و...!
در این بین قیافه ی من این شکلی شد:
قیافه ی یک نفر دیگر که از قضا وبلاگ منو می خوند این شکلی شد:
و دوباره همون فرد بیکاری که وبلاگ منو می خوند این شکلی شد:
و من دوباره این شکلی شدم:
و خدا رو شکر قضیه ختم به خیر گردینادینه شد!(همون گردانده شد خودمون!)
و از همون روز بود که انگیزه ای در من ایجاد گردینادینه شد تا سعی کنم ۴ تا مطلبم بنویسم که حداقل ارزش خوندنیده شدن داشته باشد!
و از این پس روزای ۵شنبه وبلاگ من ارزش خونده شدن دارد و اینو قول میدم!
آهان راستی بعد از اینکه اون آدمه گفت از این وبلاگا بدم میاد یکی دیگه هم گفت: خب برن تو دفتر خاطراتشون بنویسن!
بعد دوباره همون فرد اولیه گفت: آخه بدبختی اینجاس نظرم می خوان!!!
خب نظر می خوایم دیگه!
اگه نمی خواستیم که می رفتیم تو دفترخاطراتمون می نوشتیم خب!
و من همیشه یکی از آرزوهای دوران کودکی-نوجوانی و جوانیم این بوده که نظرای درست حسابی داشته باشم!
تو رو خدا نذارین آرزو به دل از دنیا برم!
آخه مثلا که چی نظر میدین" سلام خوبی...به منم سر بزن...بدو...بدو تور خدا بیا....تو رو خدا به من سر بزن..."
یا مثلا" سلام.. عالی بود...!!"
چیش عالی بود!؟...نه دقیقا کدوم قسمتش عالی بود!؟
من حاضرم ۱ دونه نظر داشته باشم ولی همون یه دونه یه چیزی توش باشه ... نظر باشه واقعا...کمکم کنه!
اگه۱۰ سال دیگه اومدم آرشیو نظرامو بخونم ۴ تا چیز درست حسابی یادم بیاد!
الان تو این پست نظر درست حسابی بدین ...باشه!؟
نظرتونو بگین!!!
نظرتون در مورد همین خر بیار و باقلی بار کن و بنویسین و منم جوابتونو میدم و بعد به یه نتیجه ای میرسیم!!!
چمی دونم واقعا!
فقط تو رو خدا "نظر" به معنای واقعی بدین!!!!!
نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/08ساعت 13:32 توسط Stuart| |

منم که حساس

یادمه تا همین دو-سه ماه پیش طرف(هر فرد مونثی می تونه باشه!) زل می زد تو چشام می گفت بابا من از تو بدم میاد!!!!!
بعد من می گفتم: وا!!!...مگه امکان داره کسی از من بدش بیاد ... داری شوخی می کنی دیگه؟!!!
اما الان.......
کافیه یکی بهم بگه راحیل جان بالای چشمت ابروئه!!!!
به طرز خفنی بهم بر می خوره!...(باور نمی کنی؟!..به جهنم!)
خیلی اخلاق بدیه...می دونم خودم!...اصلا نمی دونم چرا این جوری شدم!
ببین یعنی از هر حرفی بدترین منظورو برداشت می کنم دقیقا برعکس همین چندماه پیش که از بدترین حرفا بهترین برداشتا رو می کردمو خوش بودم واسه خودم!!!
حالا اینکه برداشت بد می کنم که بخوره دقیقا تو فرق سرم!...بعد از اینکه منظور طرف مقابل به بدترین صورت ممکن برداشت شد کینش می مونه تو دلم!...بعد هیچ جوره...ببین یعنی هیچ جوره این کینه هه رفع و رجوع نمیشه (باور نمی کنی؟!...به جهنم!)
دست خودمم نیستا اصلا همچین فکری نکنید!
حالا اینا رو بی خیال!
قسمت اعظم ماجرا زمانیه که تصمیم بگیرم این کیانی(جمع مکثر کینه ها!!!) رو تلافی کنم!!!
که البته تا حالا نکردم این کارو!...امیدوارم هرچه سریعتر بهبود پیدا کنم که کار به اونجاها کشیده نشه!!
شما هم دعا کنید!
------
[...] نگین بابا...ممکنه سگ شم من!

من تا حالا تو عمرم دروغ نگفتم!(باور نمی کنی؟!...به جهنم!)
اگه هم گفتم یا واسه شوخی بوده یا اینکه می خواستم یه نفر دیگرو از مخمصه نجات بدم!
وگرنه همیشه احساس کردم اونقدر شجاع هستم که نخوام به کسی دروغ بگم!
اونم به کی؟!؟!؟!
آخه اصلا مگه من نیازی دارم که بخوام بیام به چارتا آدمی که هم سن و سال خودمن دروغ بگم که من با فلانی بهم زدم!!!!
یعنی انقدر [...] هستم؟!
لزومی نداره دروغ بگم!
چون خوشبختانه نه از کسی می ترسم!! و نه برام مهمه که کسی بهم بی محلی می کنه یا نه!!!
پس لزومی نداره که دروغ بگم!!!
اوکی؟!؟!؟!
اینو گفتم چون احساس کردم بعضیا فکر می کنن که من دروغ میگم!!...خوشبختانه فقط یه حسه البته!!
------
یه مسئله(!)

یه مسئله ای به شدت فکرمو مشغول کرده اما اصلا نمی تونم در موردش بنویسم!
چون احساس می کنم نه خودم جنبشو دارم و نه اطرافیان!
ولی یه روز می نویسم!
قول میدم!
------
رپ خزعبل!

تو  مجله ی مورد علاقم خوندم رپ فارسی خزعبله!!!
نمی دونم چی بگم اصلا!!!
ببخشید "اختلاف" هیچکس خزعبله یا "جهنم ساکت" پیشرو؟!..."شهر رویاها" ی محمود رامتین خزعبله یا "باید بتونیم" یاس؟!...
نمی دونم چی بگم دیگه!!
------
چرت و پرت

امروز خیلی چرت و پرت گفتم آخه می دونی!
دیشب ساعت ۲ از خواب بیدار شدم به علت تشنگی!
بعد پاشدم آب بخورم دیدم با آب حال نمی کنم!
شربت درست کردم خوردم بعد دیدم دیگه خوابم نمی بره!
یه کم آهنگ گوش دادم!
بعد دیدم بازم خوابم نمی بره!
بعد گفتم برم تو نت!
بعد اومدم اینجا!
مدیریت وبلاگمو باز کردم!
دیدم بلاگفا چقدر ژیگول و خوردنی شده!(باور نمی کنی؟!..به جهنم!)
بعد هوس کردم بنویسم!
بعد نوشتم!

نوشته شده در یکشنبه 1386/06/04ساعت 6:20 توسط Stuart| |


Design By : Night Skin


منبع کدهای وبلاگ