تبليغاتX
me,myself and I


me,myself and I

دلتون واسه چرت و پرتام تنگ شده اصلا نگران نباشید!!!...!

از قدیم گفتن اول سلام دوم کلام سوم زر!!
از اونجایی که من اصلا از افکار قدیمیا خوشم نمیاد اول زر می زنم!!!
خب!
از کجا شروع کنم؟!
امروز یه نفر بهم گفت چقدر وبلاگت دپ شده!...آدم حالش گرفته میشه!...بعد تاکید کرد رو این نکته که تنها وبلاگی که خوب بود و مطالبش باحال بود وبلاگ تو بود که اینم دپ شده!(به من چه خب!...خودش گفت...من که نمی خوام از خودم تعریف کنم!...وا!!)
بعد خودمم اومدم یه نگاه کردم دیدم حالم داره بهم می خوره!...واسه همین تصمیم گرفتم که دوباره شروع کنم به چرت و پرت نوشتن تا چرت و پرت خون خودمو بقیه رو تامین کنم!
همون طوری که می دونین(؟!) چرت و پرت یکی از مواد انرژی زاست که حتما باید به بدن برسه وگرنه آدم کمبود چرت و پرت می گیره و بعدشم یه سری بیماریهای خیلی بدی می گیره که من الان اینجا نمی تونم نام ببرم!
خب حالا میریم سراغ راههای انتقال چرت و پرت به بدن!
۱- وبلاگ نویسی!!!:
این راه از همه راهها آسونتره...خیلی راحت چرت و پرتاتو به خورد ملت میدی بدون کوچکترین هزینه و حتی درد!
۲- اس ام اس:
این راه نیز یکی از راههای بسیار موثر اما به شدت هزینه بر می باشد که معمولا دهن آدم سرویس میشه!...
۳- بلوتوث:
راه خوبیه...بدون عوارض جانبی!!!
۴- رسانه ها:
چون چرت و پرتاش از حد چرت و پرت گذشته و حتی در برخی موارد به چرند و پرند رسیده اصلا مناسب نمی باشد!

و اینها فقط تعداد اندکی از راههای بسیاری بود که می تونید چرت و پرتاتونو به دیگران انتقال بدید تا تو دلتون نمونه و بعدا باعث مشکلات دیگه نشه!!!
شما هم اگه راهی به ذهنتون می رسه با ما تماس بگیرید!
ستاد حمایت از چرت و پرت و چرت و پرت نویسی!!!
نوشته شده در دوشنبه 1386/05/29ساعت 11:27 توسط Stuart| |

می خوام سفر کنم به دیاری که
کوچه هاش باریک و کمی تاریکه
وقتو تلف نکن مرگ نزدیکه
تو هم با من بیا همراه ابری که
مارو با خودش می بره بی منت
پرواز نمی کنیم ما بی علت
اونجا نمی بینی دیگه دست جوونا سیگار
کسی که دلش خوشه دود و می خواد چیکار؟
پر پر نمیشن معتادا بسه بسه
گل یاس می ریزن به پات دسه دسه
درس نخوندنو شدن معتاد بیمار
هرچند پیدا میشه استاد بیکار
نمی تونی بگی فرق دارن آدما
چه پولدار باشن چه فقیر بی نوا
بین موهای عجیب تار سپیدو ببین
عروسک رویاهام بازم حرف دارم بشین

شنونده حس می کنه غم گیتار
شبا همه خوابن ولی اینجا همه بیدار
چون حسی دارن که نیستن بیزار
از ماه و مهتاب و قاب عکس دیوار
مادربزرگ خوب عکسش روی دیوار
صورت قشنگش پر از گرد و غبار
ذات آدماست و ایراد از تربیت
که کودک پاک شد بی تربیت
مردم یه شهر نابود شدن تسلیت
چونکه از بین رفته امنیت
عروسکم دارم میرم به یه شهر دور
چونکه تنفر دارم از حرف زور
مرسوم شده داستان فقیر و شاه
ولی اونجا میگن از نسیم و ماه
تنها یادگار مادرش یه پیرهنه
هر روز می پوشه جزئی از این تنه
ولی شد اون پیراهن پاک خون آلود
چون تفنگاشونو پر کردن از باروت

توی این شهر دارن همه یک خدا
واسه دروغاشون نمیگن به خدا
نداره واسشون ارزش مادیات
چونکه نمی گیرن به زور ازت مالیات
همه خدایین نه که دنیا پرست
دنیا ثروت خداس پس مال همس
اگه سهم تو شده از دنیا بیشتر
به مردم کمک کن تا نشی حریصتر
هیچ وقت دیگه نمی ریزه اشک یتیم
چون هممون آدمیم و پشت همیم
روزنامه نداره صفحه ی حوادث
تموم میشه مشکل ارث و وارث
چون نداره پول ارزش و اعتبار
شخصیته که میده بهمون اعتبار
مکان مقدس بمب و انفجار
آدمای منافق کافرا انکار

غم غربت آدمای خونه به دوش
می خوام داد بزنم پس همه به گوش
از دردایی که تو آهنگ نمیشه جا
یه سوال تو ذهن همه کی میشه با
چهره ی واقعی باشیم نه با نقاب

پس بیا عزیزم که دیر شده
این دل پر از امیدمون که پیر شده
به شهری که اسمش شهر رویاهاس
ولی بیاید با هم دیگه باشیم کمی رو راس
خوش باشیم با همدیگه چون که خدا با ماس
دستای خیلیا می دونم الان بالاس
دعا می کنن

مرد عصر جمعه ها
ما رو بیاد ببره به شهر رویاها

نوشته شده در یکشنبه 1386/05/28ساعت 12:47 توسط Stuart| |

دیشب سرم داشت منفجر میشدم!(ویرایش: سوتی ۲۰۰۷!)
فکر کنم ساعت ۱۱ اینا رسیدیم خونه!
خوابم میومد چون دیشب تا صبح بیدار بودم! ... یعنی فقط ۱ ساعت خوابیده بودم!
بعد احساس کردم سرم داره می ترکه!
اما نمی ترکید!....نمی دونم چرا!!!
بعد گریه کردم...انقدر گریه کردم که احساس کردم تمام درد سرم داره توسط اشکام میاد بیرون!
بعد یه کم آروم شدم!
بعد که آروم شدم شروع کردم به نوشتن!
نوشتم و نوشتم!
انقدر نوشتم که احساس کردم اصلا سری ندارم که بخواد درد بگیره!
همیشه نوشتن آرومم می کنه!
تنها کسیه (!) که همه چیو بهش گفتم...همه چیو بهش میگم!....بعضی موقعها احساس می کنم : وای راحیل بس کن!!!...الان بدبخت می ترکه!
آخه خودم خسته میشم اگه یکی زیاد باهام صحبت کنه!
حالا فکر کن کاغذ چقدر خسته تر میشه چون خیلی باهاش صحبت می کنم!...مخصوصا شبا که نمی تونم به کسی زنگ بزنم دیگه واقعا فقط اون مرحم دردامه!
مثل دیشب!!
وای وای وای!
دیشب کلی با خودم کلنجار رفتم!
به خاطر عوض شدن اخلاقم!
امروزم همه رو نوشتم اینجا!
منتها بلاگفا خل شده بود و یه دفعه پرید همش!
راجع به این بود که دیگه هیچکس برام مهم نیست!
هیچی برام مهم نیست!
امروز فلانی از دستم ناراحت شد؟!
خب به درک!
چیکارش کنم؟!
خودم از خودم انتقاد می کردم که چرا هیچی برات مهم نیست!
بعد خودم جواب میدادم که چرا خیلی چیزا برام مهمه!
خیلی چیزایی که جای چیزایی که قبلا برام مهم بود و گرفته!
واقعا برام مهم نیست که یگانه از دستم ناراحت شده باشه!
ولی قبلا بود!
خب چرا؟!
نمی دونم...چمی دونم... ولم کن!
آخر سر به این نتیجه رسیدم که اقتضای سنمه!
یعنی به خاظر سنمه دیگه!!
همه تو این سن و سال این جوری میشن!
بعد دوباره درست میشن!
شایدم نشن!
آدما عوض میشن!
و منم یکی از همین آدما هستم!
نباید از خودم انتظار داشته باشم که همون راحیل ۱۳-۱۴ ساله بمونم!
من دارم بزرگ میشم!
من ۱۷ سالمه!
من باید به فکر چیزای مهمتر باشم!
نمی دونم به خدا!
بعدا در موردش بیشتر فکر می کنم و می نویسم!
الان "حوصله ندارم"!
جمله ای که جدیدا زیاد به کار می برم.............
"ولم کن"..." حوصلتو ندارم"..."گیر دادیا!"

نوشته شده در شنبه 1386/05/27ساعت 13:47 توسط Stuart| |

اون که هرچی ابر دنیاس
خونه داره تو چشاش
اون که ناچاره بخنده
اما گریس خنده هاش
اون که تو شهرش غریبه
با یه عالم آشنا
هیچکدوم باور نکردن
غربت تلخ صداش
اون منم...اون منم...اون منم
بغضمو تو گلوم می شکنم!

اون که خیلی قصه داره
رو لبای بی صداش
مونده فریادش تو سینه
در نمیاد از لباش
قد یه دنیا کتابه
با یه عالم گفتنی
هر کدوم از غصه ها شو
هر کدوم از قصه هاش
اون منم...اون منم ... اون منم
بغضمو تو گلوم می شکنم! 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/25ساعت 12:50 توسط Stuart| |

این دفعه برای سومین باره که دارم می نویسم دو بار حتی پستم کردم اما بعدا پشیمون شدمو حذف کردم!!!
اما این بار می نویسم و به خودم قول میدم که حذف نکنم!

همه چی از شب عید شروع شد وقتی نیم ساعت مونده به سال تحویل مسنجرمو باز کردم سمیرا پی ام داد بعد کلی چرت و پرت با هیجان تعریف کرد که من باور نکردم چون شب قبلش من سمیرا رو سرکار گذاشته بودم فکر کردم داره سر کارم میزاره...حتی وقتی عکستو برام فرستاد زحمت باز کردنشو به خودم ندادم و اومدم بیرون!
صبح سمیرا زنگ زد خونمونو برام کامل تعریف کرد!
اما هنوزم باورکردنش سخت بود!
یعنی چی آخه اصلا؟!!!
بعدشم که کار کردن رو مخ سمیرا تا بهش ثابت کنم که تو پسر بدی هستی و نباید باهات دوست شه!!!
بعد هم هر روز بعد از اومدن از مدرسه نشستن پای کام و انتظار کشیدن تا ساعت ۳ و آن شدن تو!
بعد از یه مدت همین جوری گذشت!
بعد  اون سوتی من و قضیه ی داداشت و مفقودالاثر شدن تو و گیج موندن من!
بعد هم اون روز که بعد از کلی مدت آن شدی و پی ام های من و بی محلی تو و بازم اشکای من!
و ایگنور کردنت از اددلیستم و بعد از چند مدت فراموش کردنت!
اما این بار پی ام دادن تو و ذوق مرگ شدن من و بازم شروع یه دوستی مسخره که این بار قول دادیم نتی بمونه!!
اما این دفعه فرق داشت!
انقدر بهت وابسته شدم که حتی فکر اینکه یه روز دوباره بخوام ایگنورت کنم خلم می کرد!
پس بهش فکر نمی کردم!
اما می دونستم!
می دونستم بالاخره این روز می رسه!
می دونستم همچین روزی وجود داره!
روزی که باید بتونم فراموشت کنم!
و اون روز همین امروزه!(جمله رو!!!)

امروز که اسمتو از اددلیستم دیلیت کردم آرشیو مسنجرمو از اسمت پاک کردم و حتی وبلاگمونو حذف کردم!
امروز که می خوام آرشیو مغزمو از تمام چتامون...خنده هامون...مسخره بازیامون...فحشامون(!)...کنفرانسامون...شوخیامون...حسودی کردنام به بقیه دخترای اددلیستت...حرص خوردنام ....و همه و همه پاک کنم!
امروز که باید باور کنم همه چی تموم شده!
باید باور کنم که می تونم فراموشت کنم!
امروز که می خوام خاطراتمونو همینجا زیر خروارها پست دفن کنم!!

---------

حتی وبلاگمم فراموش کردی؟!

نوشته شده در شنبه 1386/05/20ساعت 15:2 توسط Stuart| |

دیروز (شایدم امروز!) رفته بودم تو وبلاگ فاز بعد دیدم راجع به دوست نوشته و اینا!
دفعه ی پیششم راجع به طلاق نوشته بود!
و بعد آخرشم نظر بقیه رو خواسته بود!
به نظرم جالب بود!
منم می خوام از این به بعد یه روز در هفته رو به این کار اختصاص بدم!
هر موضوعی که تو اون هفته فکرمو مشغولیده باشه رو می نویسم و شما هم باید نظراتونو بهم بگین(این خیلی مهمه!)
مدونی!
ولی من واسه اینکه زیادی تقلید نکرده باشم یه کار نیو و جدید نیز انجام میدم!
که حالا بعدا می فهمین!
خب فکر کنم ۵ شنبه ها واسه این کار مناسب باشه!
چون معمولا ۵شنبه ها از روزای دیگه طولانیتره(البته واسه من!)
راستش تصمیم گرفتم وبلاگمو از این حالت کلیشه ای(!) در بیارم چون واقعا دارم مزخرف میشم و همون یه چند نفری هم که می خوندن دیگه نمی خونن!(البته این جوری احساس می کنم...اما آمار و ارقام نشون میده که یه سری میان می خونن ولی چون بسیار بسیار کم لطف تشریف دارن نظر نمیدن و من واقعا دوسشون ندارم!!!... برای مثال دامادمون!!!...خودش به سمیرا گفته بودا!!)...(سمیرا همه چیو به من میگه!!)
خب واسه سر و سامون دادن وبلاگ کلی برنامه ریختم که از شنبه ی همین هفته شروع می کنم!
البته هنوز برنامه نریختما!...همین الان به ذهنم رسید!...دارم فکر می کنم!
مدونی!
می خوام هر روز یه کار باحال انجام بدم ... ولی نمی دونم چی؟!...کمکم کنید شما هم!(جمله بندی رو تو رو خدا!!!...کمکم کنید شما هم!)
مدونی!
مثلا ۵شنبه رو که گفتم!
شنبه ها هیچ کار خاصی نمی کنم!
۱شنبه ها هم حرفای دل!
۲شنبه ها هم کار خاصی نمی کنم!
۳شنبه ها سوتی های اطرافیانو می نویسم!(سعی می کنم به شدت خیلیا رو ضایع کنم!)
۴شنبه ها هم کار خاصی نمی کنم!
۵شنبه ها رم که گفتم!
جمعه ها هم که بیشتر موقعها نیستم!...واسه همین روش حساب نمی کنم!
خب مدونی!
بعضی موقعها ممکنه که نتونم بنویسم و حرفایی که داره خفم می کنه جای خیلی از این برنامه ها رو بگیره!
پس زیاد روش حساب نکنین!
می دونم اصلا سر در نیاوردین!
راستش خودمم نفهمیدم چه .... ای می خوام بخورم(....= نوشابه!)
خب امیدوارم که موفق شم!
می دونم شما هم امیدوارید!
آنها نیز امیدوارند!
ما نیز امیدواریم!
او نیز امیدوار است!
تو نیز امیدواری!
امیدوارم...امیدواری...امیدواره...امیدواریم...امیدوارید...امیدوارند!

نوشته شده در سه شنبه 1386/05/16ساعت 17:15 توسط Stuart| |

جمعه بود یا شنبه شایدم ۱شنبه!
یادم نیست دقیق!
خونه ی مادربزرگم بودم بعد دوست دخترخالم(دوست منم هست البته!) زنگید گفت راحیل برو بزن کانال دو داره راجع به هری پاتر صحبت می کنه(همه می دونن من عشق هری پاترم!)
بعد منم فکر کردم یه چیز خیلی خوف و باحاله دیگه!
پریدم جلوی تی وی صداشو تا آخر زیاد کردم کلی مشتاق نشستم ببینم چی میگه!
بعد یه کم دقت کردم دیدم داره زر می زنه...یعنی زر به معنای واقعی...زرم واسه حرفایی که زد زیاده به خدا...می خوام بگم چی بود حرفاش منتها بدآموزی داره...!...(اگه گفتی منظورم چی بود!؟...یه راهنمایی آخرش شعر داره!!)
ببین یعنی چرت و پرت می گفت!
ببین یعنی من پای تلویزیون داشتم خل می شدم!
نمی دونستم دردمو به کی بگم!
چون اون موقع تنها بودم...یعنی دخترخالمم بود که اونم هیچی حالیش نیست از هری پاتر!!
شما که نمی دونین من چی کشیدم!!
دلم می خواست بزنم تو دهن یارو!...به جون سمیرا!
وای چه لحظه ی بدی بود!
اعصابم داشت میومد تو دهنم!!
انقدر اعصابم خورد بود که زیاد گوش ندادم!
فقط فهمیدم می گفت چرا هری تو هیچ کاری از خدا کمک نمی گرفت!!!
ببین مثلا فکر کن هری استخاره بزنه که امروز خوبه که بره با ولدمورت بجنگه یا نه!!!
یا مثلا تصور کن ۱۰۰ تا صلوات نذر کنه تا موفق شه!!!
یا مثلا می گفت رولینگ می خواد بگه که انسان به تنهایی می تونه به هرچیزی که می خواد برسه!!
خب چرا نه!؟
چرا نتونه؟!
مگه چیز بدیه؟!
وای خدایا داشتم خل می شدم!!
یا مثلا می گفت چرا هری با شنل نامرئی وارد حریم خصوصی مردم میشه!!!
یکی نیست بگه اسکل خل اگه داستان این چیزا رو نداشته باشه که میشه عین داستانای ایرانی که آدم حالش بد میشه بخواد نگاه کنه بهش!!
یا مثلا چرا هری دروغ میگه!!!
آخه ت... سگ!!(منظورم توله سگ بودا!!)..آخه چی بگم من به اینا!!
وای ببین یعنی آخرش که اسم محققینشو نوشت حالم داشت بهم می خورد!
۴۰ نفر آدم نشسته بودن فکراشونو ریخته بودن رو هم این ... شعرارو تحویل مردم بدن!
یه جاشم گفت و خیلی موارد دیگری که الان وقت نمیشه!!!!
آخه نمی فهمم!!
واقعا نمی فهمم!!
مثلا که چی؟!
هدفشون چی بود!؟!
خوشحال میشم بفهمم!
فکر کردن ما میگیم وای من که دیگه هری پاتر نمی خونم!!...تو چی؟!
وای هری چه پسر بدیه!!!!!
وای دروغگوئه!!...بدون اجازه میره تو حریم خصوصی مردم...دعا نمی کنه...اه اه چه پسر بدی... موی بلند...روی سیاه...ناخن دراز...واه واه واه!!!
آخه چی بگم دیگه!!
من به شخصه هر چی بگم خالی نمیشم!!
واقعا روشون شد اونو پخش کنن!!
جددا با چه رویی پخش کردن!!
حالم داشت بهم می خورد!!!
هری پاتر خیلی بزرگه...خیلی بزرگتر از اونی که بشه با ۴ تا گزارش و مسخره بازی خرابش کرد!
خالق هری پاترم خیلی بزرگه...خیلی بزرگتر از خودش!
هری پاتر تنها کتابیه که من هفت هشت بار دوره کردم!!

البته من از حرفایی که زدم منظورم این نبود که از خدا نباید کمک بگیریما!
ما چرا!
ولی تو اون دنیا...تو دنیای جادو کمک گرفتن از خدا مضحکه...واقعا مضحکه!
۴ تا عمله نشستن دور هم گفتن چیکار کنیم چیکار نکنیم بریم یه تحقیق راجع به هری پاتر کنیم بریم بدیم کانال دو پخش کنه!!!
نمی دونم چی بگم دیگه هنوز تخلیه نشدم!!!
هرچیزی عرضه می خواد که متاسفانه ما ایرانیا نداریم و به جای اینکه سعی کنیم مثل بقیه باشیم می خوایم بقیه رم خراب کنیم!!
متاسفم...
همین!
نوشته شده در دوشنبه 1386/05/15ساعت 11:51 توسط Stuart| |

ها!
وبلاگم خل شده گویا!!!
نمی دونم چرا این جوری شده!!
این پست قبلیه رو من تو خونواده ی عجیب زده بودما!!!
اومده اینجا!
بعد می خوام حذفش کنمم نیست!
یه چیز عجیب غریب...عین خونوادمون دقیقا!!
حالا اگه درست شد اینو قبلیه رو با هم پاک می نمایانم!!
البته اگه درست شه!!
نوشته شده در دوشنبه 1386/05/15ساعت 2:16 توسط Stuart| |

ها!
باورم نمیشه این وبلاگ بخواد خاک بخوره ها!!!!
غیر قابل تحمله!!!!
پس لطفا نذارین خاک بخوره!
چون دارین میرین رو اعصابم!
دفعه ی بعدی من بیام کسی آپ نکرده باشه وبلاگو حذف می کنم که حرص نخورم حداقل!!!

 

حالا اگه گفتی من کی بیدم!؟

راستی...

فردا تولد سمیراست!!!!!!!...یعنی امروز فکر کنم!...ساعت از ۱۲ گذشته گویا!!
تو وبلاگ خودم راجع بهش می نویسم!
این وبلاگو که کسی نمی خونه جدیدا!!!

نوشته شده در دوشنبه 1386/05/15ساعت 1:16 توسط | |

ای کاش...ای کاش!
یه پرنده شم شبونه
بکشم پر به خیالت
برسم به لونه ی تو
بگیرم سر زیر بالت
زندگیم رنگ خدا بود
اگه تنها تو رو داشتم
اگه می شد واسه گریه
روی شونت سر می زاشتم!!

وای من عاشق این آهنگم همین الان برای هزارمین بار دارم گوش میدم!!!

یه سورپرایز واستون دارم که جمعه می فهمین!!!( خیلی خداس!)

الان هیچکس آن نبید من حوصلم سر رفته!!( تو رو خدا یکی آن شه!!!)

چقدر جدیدا احساسای بدی دارم!!

چقدر سرم درد می کنه!!(خالی بستم!!... ...یه تیریپ جو گرفت منو!)

چقدر دلم واسه یه...نه نه دو...نه سه نفر تنگ شده!(از بردن نام این سه تن به شدت معذوریم!...)

چقدر هوا سنگینه دارم خفه میشم!!! (باز جو گیر شدم!!...جددی نگیرید!)

چقدر احساس می کنم دیگه محبوب نیستم!!....آره خودشه...ایول...همون حس بده که افتاده تو جونم همینه...یافتمش!
نمی دونم فقط حسه یا احساسه!
ها؟!...حس و احساس فرقی نداره!؟
آهان!...آره راست میگی!
منظورم این بود که نمی دونم احساسه یا حقیقت!
بهم بگین!
باشه؟!
بهم بگین که هنوز دوسم دارین!!!

دیگه چی می خواستم بگم؟!

آهان این جملات بالا رو سعی نکنید به هم ربط بدین چون ناموفق خواهید موند!
هرگونه ارتباط بین این جملات را به شدت تکذیب می کنم!!

همین دیگه!

راستی در راستای اینکه برخی دوستان فکر می کنن من نظر دوست دارم باید بگم که کدوم آدم عاقلی دوست نداره نظراتش زیاد باشه!؟
منم مثل بقیه!
منتها من احساساتمو بروز میدم بقیه نمیدن!
در ضمن من اصلا از نظرات چرت و پرت با نامهای اقدس و اصغر و قلی و تینا(!) و این ور ماه و اون ور ماه و خورشید و اینا خوشم نمیاد!!!!
در ضمن تر اصلا هم از نظرای چرت و پرت : وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن!!! خوشم نمیاد و دوست دارم طرفو له کنم!!
من خودم از هر کی خوشم بیاد بهش سر میزنم اینو مطمئن باشین!!!

هنوز دوسم دارین؟!!



نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت 18:2 توسط Stuart| |

خیلی وقت بود عین آدم ننوشته بودم...!
یعنی هر چی نوشتم اختصاص داشت به کی بورد و مانیتور!
اما الان...الان بعد از یه مدت طولانی دوباره خودکار گرفتم دستم و دارم تو یه کاغذ سفید می نویسم!
رو تختم دراز کشیدم ...یه آهنگم گذاشتم که البته نمی فهمم چی میگه...موقع نوشتن سعی می کنم آهنگای ایرانی نزارم که حواسم پرت نشه!!!
خونمون از همیشه ساکت تره ... با اینکه یه وروجک به معنای حقیقی خونمونه!...پسرعموم!...ببین یعنی از دیوار راست میره بالا...به جون تو!
الان داشتم براش کتاب می خوندم با کمال تعجب دیدم نشسته داره گوش میده...این واقعا باورنکردنیه...پسری که یه لحظه آروم نمی شینه حالا نشسته داره به من گوش میده!!
ادامشو دادم خودش بخونه!
الان نشسته پیشم داره می خونه!
اصلا باورم نمیشه!!
هیچ صدای دیگه ای نمیاد!
چقدر به این آرامش نیاز داشتم!
چقدر به این قلم و کاغذ نیاز داشتم!
این چند روز رو هوا بودم!
اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت!
انقدر سرم شولوغ بود که قلم و کاغذ و فراموش کرده بودم... شایدم اونا منو!...چقدر بد!...مگه نه؟!
اما حالا می نویسم!
حالا انقدر زیاد می نویسم که این مدت و تلافی کنم!

همین الان یه چیزی به ذهنم رسید " خدای مهربونم مرسی که نوشتن رو آفریدی!...یا بهتره بگم مرسی که منو یه زمانی آفریدی که نوشتن اختراع شده بود!"

چند روز پیش رفتم تو وبلاگ سمیرا و محمد (تو پیوندام هست...من اسپانسرشونم!!)... مطلبی که سمیر نوشته بود و خوندم!
بهش حسودیم شد(حسودی سازندسا!!...از اون حسودی مخربا نیس!)
واقعا قشنگ نوشته بود ... من هیچ وقت نتونستم اون جوری بنویسم!
من هیچ وقت نتونستم انقدر خوب با کاغذ ارتباط پیدا کنم!
ولی اون خیلی خوب نوشته بود... شاید به نظر من این جوری باشه!
شاید چون سمیرا همیشه مسخره می نوشته این یکی برام جالب بود!
... ولی نه!...واقعا جالب بود!
احساساتشو بدون کم و کاست آورده بود رو کاغذ (تو وبلاگ!؟) ... اما من هیچ وقت نتونستم این کارو کنم!...هیچ وقت!
من هیچ وقت حرفای قلبمو ننوشتم فقط یه سری چرت و پرت که به ذهنم می رسه رو می نویسم!
وای چقدر خوب بود می تونستم بگم قلبم الان چی میگه!
خیلی سخته!...نه!؟
می خوام سعی کنم بنویسم...حرفای مغزمو نه!...حرفای قلبمو...حرفای دل!
شاید مسخره بشه...شاید خنده دار بشه...اما خب فکر کنم امتحانش بد نباشه!...هست!؟

الان پسرعموم جیغ زد بعد من دو متر پریدم .. زد زیر خنده!!
- داری چه کوفتی می نویسی؟!(با یه لحن خیلی بانمک که عمرا نمی تونی تصور کنی!)
- جواب ندادم!!
- خر... با توام داری چی می نویسی؟(بازم با همون لحنی که آدم دوست داره بخورتش!)
- ها؟!...چرت و پرت ! (رو چرت تاکید کردم...!)


راستی من هری پاتر و تا فصل ۲۱ خوندم!!(به نظر شما این حرف قلب بود یا مغز؟!)
همیشه منتظر بودم کتابشو بخرم رو تختم دراز بکشم بعد شروع کنم به خوندن یا بهتره بگم خوردن کتاب!!
اما حالا مجبورم بشینم جلوی مانیتور بخونم!
چه میشه کرد عشق هری پاترم دیگه!(این حرف دل بودا!)

هنوز با رپ حال می کنم...خزه!؟...جواده!؟...اشکال نداره!...من خزم .. جوادم!
همیشه باید تو گوشم باشه وگرنه دپ می شم (اونم از نوع رسش!)
بعضی جاهاشو ۵۰۰ بار می زنم عقب و دوباره گوش میدم!
همین الان که گوش نمیدم دپ(رس) شدم ... به جون تو!
نمی دونم بعضیا چه جوری خوششون نمیاد!
به نظر من دو حالت داره!
۱- می خوان بگن من باکلاس هستم!!!
۲- زر می زنن!!!
۳- هر دو مورد صحیح است!!!
البته این نظر منه ها (نظر شخصیمه!)

من دارم کتاب می نویسم!
تصمیم گرفتم جاهاییش که از دست مخ کاری ساخته نیست و باید دست به دامن دل شیم از سمیرا کمک بگیرم!( در دست داشتن مخ و البته دامن داشتن دل شک دارم!!)

می ترسم پول تل زیاد بیاد این ماه ترکوندیم!!

هیچ وقت فکر نمی کردم وقتی بعد از یه روز و نصفی میام خونه هیچ شماره ای از هیچ دوستی رو تلفن نیفتاده باشه!!...عجیب بود و بسیار جالب!

خیلی زیاد نوشتم نه!؟
همش حرفای مغز بود مثل همیشه!
بازم نتونستم حرف دلمو بیارم رو کاغذ!
اشکال نداره!
به قول شاعر(؟!) : خواستن توانستن است!
ایشالا دفعه ی بعد!
دوست ندارم خودکارو بزارم کنار!
می خوام بازم بنویسم!
اما افسوس !!! (هاها!...لحنم چه باحال بود مگه نه؟!)
ولی جددی دوست دارم بازم بنویسم!
حالا کی میشینه این همه رو تایپ کنه تو وبلاگ!!
راستی یه چیز دیگه!
نه نه هیچی ولش!
خب دیگه!...فکر کنم بیش از حد زر زدم!...حالا شما هیچی نمیگین!...خودم باید شرم داشته باشم که!!
به شدت خوابم میاد!
فردا می زارم تو وبلاگ!
حتی پسرعمومم رفته!
حالا تنهای تنهام!
همین الان متوجه این موضوع شدم وگرنه وقتم پای کاغذ هدر نمی دادم!!
یه ضرب المثل افغانستانی (!!) میگه: " آدم باید از تک تک لحظات تنهاییش به نحو احسنت استفاده کنه!"
پس بای بای!!!

 

نوشته شده در شنبه 1386/05/06ساعت 12:31 توسط Stuart| |

دیگه روزشماری نمی کنم تا مدرسه ها شروع شه!!!
نمی دونم چرا!!!
واقعا نمی دونم!!!

نوشته شده در جمعه 1386/05/05ساعت 5:37 توسط Stuart| |


Design By : Night Skin


منبع کدهای وبلاگ