me,myself and I
السلام علیکم بر شما این جوانان پاک و سر به زیر کشور اسلامی و آزادی ما!!! راحیل از توهم میاد بیرون میبینه ظهر شده!!
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام...خدا رو دوس دارم نه واسه ی جهنم و بهشت...
خدا رو دوس دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت...خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم...
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم...خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام...
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام..................!
خدا رو دوس دارم واسه اینکه تو رو بهم داده...
خدا رو دوس دارم چون عاشق بودن و یادم داده...
خدا رو دوس دارم چون عاشقا رو خیلی دوس داره...
خدا رو دوس دارم چون عاشقو تنها نمی زاره...
خدا رو دوس دارم واسه اینکه حواسش با منه...
خدا رو دوس دارم آخه همیشه لبخند می زنه...
خدا رو دوس دارم واسه اینکه من و تو با همیم...
خدا رو دوس دارم که می دونه ما عاشق همیم...
-----------------
خدا می خوام ببینمت.........چرا حقشو ندارم؟!
هر موقع بخوام کام و روشن می کنم هر موقع بخوام میام نت هر موقع بخوام می چتم هر موقع بخوام آپ می کنم!!!
چه حس خوبیه!
آزادی رو با تک تک ذرات وجودم حس می کنم!
البته هنوز یه امتحان دیگه هم مونده!!
فردا آمادگی دفاعی داریم لای کتابو باز نکردم!!
به جون خودم صفحه ی۱۶ بیدم!!
خفن هم خوابم میاد!
حس درس خوندنم نبید این روزای اخیر!
موندم چه چیزی می خوام بخورم!!!
کاشکی تموم شده بود!
کاشکی !
کاشکی !
ولی نشده دیگه!
ای بابا!
به قول سمیر"تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!"
گفتم سمیرا یاد خر افتادم!!!![]()
احمق خانوم فیزیکشو افتاده!
یه سال باهاش نیستم!
می بینید تو رو خدا!!
نمیشه یه لحظه چشم برداشت از جوونای این مرز و بوم!
آره خواهر!!
داشتم می گفتم!
نسیم اسکله هم که تقلبشو گذاشته بود تو جامیز ازش گرفتن و ضایع بازی و اینا!!
خودمم امروز خطر از کنار گوشم رد شد!!!
همون معلم حمق جغرافیمون داشت دونه دونه دستای بچه هارو می دید!
حالا منم کل کتابو تو کف دستم نوشته بودم(مهارتو حال کنید!)
به من که رسید کلی نذر و نیاز کردم فقط تقلبی که واسه امتحان قبلی تو جامدادیم مونده بود و دید!!!
بعد گفت می خوای تقلبای قبلیتو ازت بگیرم!
گفتم بیییییییییی خیال!!
دیگه نگرفت!
آره خواهر داشتم می گفتم!
هلیا بچه هارو دعوت کرد تولد ...منو نسیمو دعوت نکرده!!!
نمی دونم چرا!!
دارم به خودم تلقین می کنم که منو ندیده وگرنه بهم می گفت!!
آره خواهر جوون!
من هیچی درس نخوندم!!
فکر کن آمادگی دفاعی بیفتم!!!
چقدر قشنگ میشه!
آره خواهر!
الان من تنهام!
خیلی حال می کنم!
آره خواهر!
وقتی تنهام نمی تونم درس بخونم!
دوست دارم همش یه کار دیگه بکنم!
تل و نت و..!
آره خواهر!
همین دیگه خواهر!
بای خواهر!
عرض شود به خدمت شما که چندی پیش توسط بنده پستی زده شد با نام مبارک امتحان دینی که موجب تمسخر دوستان و این جوانان و حتی برخی از نوجوانان بی حیا گردید!
اینها همان جوانانی هستند که به سمت الواطی و دختر بازی و این اخیرا هم نعوذبالله پسربازی روی آوردند!
اینها همان هایی هستند که دین را به بازی گرفتند و خود نمی دانند که می خواهند چه چیزی بخورند!
و من تصمیم گرفتم باز هم بنویسم تا چشمان سفیدشان از حدقه بیرون آید و کور شوند و نتوانند ببینند و بخوانند و اظهار نظر نمایند و تمسخر کنند و به گونه ای کاملا بی حیایانه نیششان را جلوی هر شخص و ناشخصی بگشایند و هر و هر و بلانسبت کر و کر بخندند و شرایط لهو و لعب را ایجاد کنند و بعد هم که......(استغفرالله و ربی!)
اینان هماندست نشانده های غرب و آن شیطان بزرگ یعنی آمریکا هستند که می خواهند استعداد جوانانی مثل من را کور کرده اما آنها نمی دانند که کور خوانده اند و خودشان کور شوند و انشاالله جز جیییگر بزنند تا دیگر جگرهایشان قابل مصرف نباشد و هر شخصی نتواند به راحتی آن را بخورد و در همین اعلام می نمایم که اینگونه جگرها که از راههای غیر شرعی خورده شوند صد در صد حرام هستند و جای هیچ گونه شک و شبهه ای وجود ندارد مگر در شرایطی که هر دو طرف خلوص نیت داشته باشند که در آن صورت نیز مکروه می باشد.
بله!...من باز هم میگم و میگم و به اصطلاح معروف می نویسم و از هیچ نیرویی نمی ترسم و آمریکا هیچ چیزی نمی تواند بخورد و هیچ چیزی هم نمی تواند بکند!!!(هیچ غلطی نمی تواند بکند!...!)
و در آخر اعلام می کنم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!!
چطوری؟!!
خوفی؟!
چه خبر!؟
چه خطر؟!
خودمم نمی دونم چی می خوام بنویسم فقط می دونم که می خوام بنویسم!!
فقط می دونم که کاغذ سفید به من نیاز داره منم به اون!!
فقط می دونم که حوصلم داره می ترکه!
فقط می دونم که نمی دونم!
فقط می دونم که حالم بده!
یه حس بد!
حالت تهوع!!!
فقط می دونم که خیلی خرم!
فقط می دونم که من خرترین دختر ایران که چه عرض کنم جهان و کلا کره ی خاکی بیدم!
فقط می دونم که بی خیال!!
فقط می دونم که مدرسه ها داره تموم میشه!
فقط می دونم که خیلی دلم واسه دوستام تنگ میشه!
فقط می دونم خیلی دلم واسه کلاس و حیاط مدرسه تنگ میشه!![]()
فقط می دونم خیلی دلم واسه ریاضی تنگ میشه!
زنگ ریاضی!
معلم ریاضی!
دبیر ریاضی!
خانوم نامداری!
زنگ زبان فارسی!
شیطنت ها و خندیدنامون!
تیکه های خانوم داداشیان!
زنگ ادبیات!
دبیر نداشتنا!
دور هم جمع شدنو آهنگ خوندن و بطری بازی کردن!(آهنگای مجاز البته!!)
زنگ فیزیک!
مهربونیا ی خانوم خرمی بر خلاف قیافه ی خشن!(یادم نمیره اول سال عین سگ ازش می ترسیدم!!)
تیکه انداختنش به من (!)![]()
زنگ عربی!
خانوم خوانین زاده!
لوس بازیای نازنین!![]()
زنگ ورزش!
دردو دلهای خانوم روستا!
اینکه با شوهرش مشکل داره!
اینکه اگه دوست پسر آدم همسن خودش باشه خیلی خوبه و بهتر همدیگرو درک می کنن!!!![]()
عکسای پسرش!(کوچولوئه ها!!!)
حتی عکس شوهرش!
زنگ جغرافی!
خانوم عظیمی و بی خیالیاش!( به قول شاعر: من منگلم چون که هیچی برام مهم نیست...دوست دختر من مردشو اصلا مهم نیست...من درسامو افتادمو واسم مهم نیست...هیچی توی دنیا اصلا واسم مهم نیست!)
طرز نشستناش!
درآوردن مقنعش!
امتحانای مسخره!
و بازم لوس بازیای نازنین!!![]()
و جدیدا مبینا!
زنگ آمادگی دفاعی!
ریلکس بودن من!![]()
زنگ شیمی!
اضطراب از درس پرسیدن!
معلمی که اول سال دوسش داشت ولی بعدا نه!![]()
زنگ هندسه!
خانوم شکفته و تیکه کلامش: به قولی!!
زنگ آمار!
خانوم غلامی و جذبه ی خاصش برخلاف قیافه ی مهربون!!
هیچ وقت نتونستم سر زنگش شیطونی کنم!
زنگ فکر کنم تموم شد دیگه؟!!(اگه کسی رو جا انداختم تو نطرا بگین!!)
از همه مهمتر!
زنگ تفریح!![]()
فاز-نسیم-ندا-مبینا-مهشید-خودم-من-راحیل!!!(هاها من چقدر بانمکم!)
دلم واسه همه ی بچه ها تنگ میشه!
همشون!
نازنین و مریم با تیکه هایی که مینداختن!
و البته هلیا و تیکه هایی که روده ی آدم از دهنش میومد بیرون از بس می خندید!!
خندیدنای اکیپ جهارتای ما!
سمیرا نوروزی و سوالای عجیب غریبش که معلما رو دیوونه می کرد!!!![]()
ملیکا ی گلم و فوتبالای زنگ تفریح!![]()
آفرین-نسرین-نغمه-مینا-غزاله-شقایق-پریسا-شیما-و... همه و همه!
وای تو رو خدا اگه یکیو یادم رفته ببخشید! اصلا حضور ذهن نداشته بیدم!
آها سارا و مرجان عزیز که همیشه عین زن و شوهر با هم دعوا داشتن!!
آها بهشاد و اسم بقل دستیشو یادم نبید!...آها مونا!
دیگه....
همین فکر کنم!![]()
امروز استراحت می کنم فرداو پس فردا می شینم می خونم!!
امروز به بطالت گذشت!!
فردا راحیل امروز باید سه تا فصلو بخونی!!!
راحیل خر گاو نفهم دیوونه ای اگه نخونی!!!
ساعت ۱۰ شب!
راحیل همچنان مشغول آهنگ گوش دادن و چتیدن بید!!!
راحیل امروزم نخوندی حالا اشکال نداره!!
فردا ساعت ۸ بلند میشی تا شب حسابی می خونی!!!
فردا ساعت ۱۱ راحیل از خواب بیدار میشه!
ها؟!...من کجام!!
آها!...امتحان فیزیک داریم فردا!!!
راحیل میره تو توهم اینکه فیزیکش بیست شه!!
وای چه توهمی!!!
راحیل یادش میفته داداش فاز بهش گفته اگه معدل بالا شه واست گوشی می خرم!!
راحیل میره پیش داداش خودش!!
- معدلم ۱۸ به بالا شه واسم چی می خری؟!؟!
- ...!!
-
داداش فاز می خواد براش گوشی بخره!!.......منم می خواااااامم!
- خب مبارکش باشه!!
- ![]()
- خب حالا منم برات می خرم تو فعلا بشین بخون!
- ![]()
راحیل ذوق می کنه!!!
راحیل میره بشینه درس بخونه!!
راحیل خوابش می گیره!
راحیل می خوابه!!!
فردا ساعت ۷ فاز زنگ می زنه خونشون!
- راحیل ساعت چند بریم مدرسه!!!؟
- ها!...من هنوز یه فصلم مونده! ساعت ۹ بریم خوبه!
راحیل رشته ی افکارش پاره میشه!
راحیل می خواد بره تو وبلاگ یه چیزی بنویسه!
راحیل داره می نویسه!!
راحیل درس نمی خونه!!!
راحیل نمی تونه درس بخونه!!
راحیل هنوز ۱ ساعت وقت داره!
راحیل تو می تونی!
اصلا نمی فهمم!!
اصلا!!
خدااااااااااااااااااااای مهربونم کمکم کن!
فقط به کمک تو احتیاج دارم!
فقط!
سعی کنه بهش دلداری بده ولی حتی این کارم نمی تونه بکنه!
هیچ کاری نمی تونم واسش بکنم!
من مقصرم؟!!
من خودمو مقصر می دونم!
نه...... به من ربطی نداره!
من می خواستم کمکش کنم...من فقط نظرمو بهش گفتم!!
اون نباید به حرفم گوش می داد!!
شایدم من مقصرم!!!
وای اگه من اشتباه کرده باشم چی؟!
اگه یه بلایی سر خودش بیاره چی!!؟
چی کار کنم!؟!؟!
از صبح تا حالا هنگ کردم!
نه می تونم درس بخونم نه هیچی!!...مثلا فردا امتحان هندسه داریم!!
اما من فعلا هنگیدم!
وقتی میام تو دنیای مجازی احساس آرامش می کنم!
از همه دغدغه های واقعیت رها میشم!!
وقتی یه صفحه ی سفید جلومه که می تونم توش بنویسم...می تونم خودمو خالی کنم!!
این خیلی خوبه!
خیلی احساس خوبیه!
خیلی دوسش دارم!!
خیلی بهش فکر کردم!
خدا از آفریدن من چه هدفی داشته؟!...خدا از آفرینش ما آدما چه هدفی داشته؟!!
یاد حرف معلم فیزیکمون افتادم!
می گفت خدا ما رو آفریده تا انسان شیم!!
یعنی به اون درجه ای که اون ازمون خواسته برسیم!
چقدر هم که ما داریم می رسیم!
واقعا چرا؟!...چرا تلاش نمی کنیم انسان باشیم؟!...این کمترینشه!...فقط تلاش کنیم!!!
من نمیگم برو نماز بخون اگه نخونی میری تو جهنم!!..وای وای!!!
ولی میگم اگه نمی خوای نماز بخونی حداقل روزی یه ساعت بشین مخ آکبندتو به کار بگیر!
یه کم فکر کن!....به خدا...به اون دنیا...به این دنیا!!...چمی دونم!
اصلا بشین به خودت فکر کن!
فکر کن ببین تونستی انسان بشی!؟
ببین امروز دل چند نفرو شکوندی؟؟...غیبت چند نفرو کردی؟؟...به چند نفر تهمت زدی؟!.....
بیاین هممون تلاش کنیم که بهترین باشیم!
بهترین مخلوق خدا باشیم!
خدا خودش به ما گفته"بهشت را برای تو آفریدم و تو را برای خودم!!"(حال می کنید جو دینی منو گرفته بید!
)
چرا ما سعی نکنیم که مال خدا باشیم!؟
ما می تونیم!
فقط کافیه یه کم به رفتارامون فکر کنیم!
فقط می خوام رفتارامونو درست کنیم!...بقیشم خود به خود درست میشه!
انقدر راحت دروغ نگیم!
انقدر راحت غیبت نکنیم!
انقدر راحت دل همدیگرو نشکونیم!
بیاین از همین الان شروع کنیم!
بیاین سعی کنیم تا طعم انسان بودنو بچشیم!
| Design By : Night Skin |
