me,myself and I
- راحیل بیا منو تو خودمونو بکشیم!!! ببین پایتم الان! پ.ن:این مسئله ی خودکشی و مرگ و اینا هیچ ربطی به پستای اخیر نداره!...اصلا همچین فکری نکولید! - نه این مشکل نیست... من احتیاط می کنم...ولی اشکال از توئه که خیلی راحت به هر کسی اعتماد داری حالا در آینده با مشکل مواجه میشی مطمئن باش...حالا آخرش معلوم میشه دیگه!! -اوهوم!!...معلوم میشه! بابا من به همه اعتماد می کنم چون یه حسی بهم میگه طرف قابل اعتماده!! راستی داشت یادم میرفت! سلام بچه ها یه مساله ی خیلی خیلی مهمی پیش اومده فقط شمارو به هرکی که بیشتر از همه دوست دارین قسم میدم برایه بهترین دوسته من و خودتون دعا کنین . حتی شده فقط یه صلوات برای رفع مشکله اون میفرستیم تا آقا امام زمان وساطت مونو پیشه خدا بکنه تا اگه خدا بخواد ... الهی امین خواهش میکنم حتما این کارو کنین! شما هم لطفا دعا کنید!!! من زیاد اهل شعر و اینا نبیدم ولی خب خوشحال شدم! فعلا!
سلاااااااااااااااااام!![]()
دیروز داشتم وبلاگمو می خوندم بعد دیدم این چند تا پست آخر خیلی افتضاحه...تو همش از غم و غصه نوشتم!
ولی دیگه برام مهم نیست!
دیگه می خوام همون راحیل باشم!
واقعا برام مهم نیست...اصلا ارزش نداشت!!![]()
خب چی بگم الان؟!
آها وایسا از مدرسه بگم!
امسال اکیپ کلاس ما واقعا توپ بود!
یعنی واقعا کل بچه ها باحال بودن...اصلا تا حالا تو عمرم همچین کلاسی ندیده بودم!
ته کلاس باحال!
حتی معلمامونم اعتراف کردن که واقعا باحالیم!![]()
همشون کلی ازمون تعریف کردن یه طرف!
امروز معلم آمارمون تعریف کرد اون یکی طرف!
گفتش واقعا همچین کلاسی نداشتم!...همه بچه ها یک دست!....!
خیلی حال کردم باهاش!
خیلی ناراحتم که تموم شد!
دوم ریاضی تموم شد!
اشکال نداره سال دیگه بیشتر می ترکونیم!![]()
می خواستم زود بیاد یه کم بیشتر باهاش صحبت کنم!
ساعت ۶:۳۵ اومد...۱۰ دقیقه تاخیر که خب نسبت به روزای قبل که منو ۲۰ الی ۳۰ دقیقه می کاشت خیلی خوب بود!
یه قیافه ی افسرده ی ناراحت که اصلا هیچ شباهتی به سمیرای همیشگی نداشت!
- راحیل من دیگه واقعا می خوام خودکشی کنم!
بعد پرید وسط خیابونی که ماشینا با سرعت نور حرکت می کردند!!(استفاده از صنعت اغراق!!)
منم رفتم جلوش گفتم یا هر دومون یا هیچ کس!
همین جوری جفتمون وایساده بودیم...دیدم خیلی اوضاع افتضاحه...گرفتمش کشیدمش اینور...بعد سمیرا منو هل داد وسط خیابون خودش رفت کنار!!!
فکر کن...!
مرررررررررررررده بودم از خنده!![]()
می خواستم بشینم وسط خیابون بخندما!
اصلا قابل تعریف نیست خودتون باید می بودید و می دیدید!
حالا شانس آوردیم صبح زود بود...سگ پر نمی زد تو خیابون!!!
راستی تا یادم نرفته بگم که سمیرا به دلیل برخی مسایل امنیتی تا اطلاع ثانوی نت نمیاد!!(تو دنیای واقعی هم به زور داره زندگی می کنه چه برسه دنیای مجازی!!!)
برای شفای تمام بیماران افسرده یه کف مرتب صلوات!!!!!!![]()
منم ممکنه یه هو مفقودالاثر بشم!!!
دنیای مجازی بدون سمیرا اصلا حال نمی ده بهم!!!![]()
حالا بی خیال..!
اصلا نمی خواستم در این مورد صحبت کنم!
می خواستم راجع به یه چیز دیگه که چند روزه فکرمو مشغولیده صحبت کنم!
راستش من چند روزه پیش شنیدم که ۴-۵ تا از دوستای دوره ی راهنماییم ازدواج کردن!!!!
کف کرده بودم!
کسایی که اصلا ازدواج به گروه خونیشون نمی خورد!
از یه طرف خندم گرفته بود از یه طرف گریه!!!!
از یه طرف نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟!!!
خیلی هم ناراحت!!....آخه یعنی چی؟؟!؟...اصلا برام قابل درک نیست!...آخه مگه یه دختر ۱۶ ساله چی می فهمه از زندگی مشترک؟!؟...مگه چقدر از مسئولیت تو زندگی حالیشه؟!...اون دختر پس فردا مادر میشه!...بعد به نظرتون چه جوری می خواد بچشو تربیت کنه وقتی خودش هنوز تربیت نشده؟!...واقعا چه جوری؟؟...!
خیلی بهش فکر کردم!
فقط می تونم بگم متاسفم!
متاسفم واسه نسل بعد!
نسلی که فقط خدا می دونه چه جورین!
وقتی پدر و مادرای فردا منو امثال من باشیم...!
بچه های ما چه سرنوشتی دارن؟!...
دلم براشون می سوزه!
همین!![]()
....الان سر زنگ فیزیک می خوام ادامه ی داستانو برم!
آخه می دونید چرا؟!
خانوم میگه امروز می خوام بچه های ساکت کلاسو بیارم پای تخته...
بعد من نیشم باز شد(دقیقا به این حالت:
)
خانوم گفت:راحیل خیالش راحته که امروز نمیارمش پای تخته!!
آخیش حالا با خیالی راحت و خاطری آسوده داستان را ادامه می دهیم!!:
کجا بودیم؟؟....آها اونجا که منو سمیر داشتیم می رفتیم تو منطقه ی ممنوعه!
هیچی دیگه داشتیم می رفتیم یه هو دو تا فرشته یکی از یکی تپلتر و خوشگلتر جلومون ظاهر شد!
- هی خانوم کجا کجا؟؟(این صدای ملکوتی فرشته بود!)
سمیرا ادامشو رفت:دوستت دارم به خدا...دوستت دارم به خدا..
و منم ادامشو:هی خانوم یواش یواش...با ما این جوری نباش...حالا بیا!!!...
فرشته هه یه نگاه عاقل اندر سفیه بهمون کرد:
-بسه..بسه...اینجا جای خوندن این اشعار مبتذل نیستا!
یه کم که فکر کردم یاد اون قضیه ی نکیر و منکر افتادم!...فهمیدم خودشونن بابا!
یکی که قیافش جلب تر بود منکر بود اون یکی هم نکیر!!
همون جلبه به سمیرا نگاه کرد سر تا پاشو برانداز نمود بعد گفت:
- مَن دینُ؟؟!
- منم سمیرا هستم خوشبختم!!!
- احمق منظورش اینه که دینت چیه؟
- ها؟؟...آها..دینم..وایسا الان میگما...هول شدم به خدا...نوک زبونمه!!
بعد آروم به من گفت: راحیل برسون تو روخدا...آها ...اسلام!!
-مَن قِبلتُه؟؟
- قبلم؟؟...همین دور و وراس...!..مکه...نه..نه ...کعبه..نه همون مکه!...نه نمی دونم!
- نماز می خونی؟؟(به عربی نمی دونستم چی میشه ...گیر ندید دیگه..داستانه!
)
- ها؟..من که نه!...ولی راحیل می خونه...راحیل بخونه انگار من خوندم من نخونم انگار راحیل خونده راحیل نخونه انگار منم نخوندم!!
-------------
اه.. داشتم داستانو می نوشتم یه هو مبینا اومد پیشمون داره زر زر می کنه!
رشته ی افکارمو پاره کرد!
داره اسم عمه هاشو میگه بخندیم!
به ترتیب:کلثوم٬پروانه٬شهربانو٬حلیمه٬سکینه٬سلیمه!!
فقط اقدسو کم داره!!!![]()
مررررررررررررررده بودیم از خنده!
الان فاز داره خاطرات بچگیشو تعریف می کنه!!
الان بحث به جاهای باریک کشیده شد به دلیل جلوگیری از فیلتر شدن وبلاگ از نوشتن ادامه ی بحث اکیدا معذوریم!!!!
-------------
این پارازیت بود واسه اینکه خسته نشین!!!!
کجا بودیم؟...آها فرشته ها داشتن سوال و جواب می کردن و اینا...
بعد سمیرا یه چیزی داد بهش نمی دونم چی بود دقیق!..پول نبودا...اصلا همچین فکری نکنید!
خلاصه اینکه دو دقیقه بعد رفتیم وسط بهشت!
انقدر قشنگ بود که از تفسیرش معذوریم و بهمون اجازه ندادن که لو بدیم بهشت چه شکلیه!!!
- راحیل گشنمه...بیا از میوه های این درخته بخوریم!
- نه دیوونه...نوشته ممنویه!
- برو بابا!
خرچ(صدای گاز زدن میوه!)
شق تق تتلق شتلق ترق توروق تااااقق
- اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ .... اینجا کجاست....اینجا که دنیای خودمونه!!!
- اه دوباره برگشتیم!!!![]()
![]()
هااااااااااااااااااااااااااااااا...چه توهمی...چه تجسمی!
اینجا کجاست...من کیم؟!
وا!...تو کی ای؟؟!
به به سلام...می بینم که جمع اموات جمعه!(امشب شب سه شنبس واسه غافلگیری اموات صلوات!!)
- ببخشید میشه منو ببرین تو قسمت شهدا یه دیدار با حسین فهمیده داشته باشم؟!؟!
- نه....ارازلو تو اون قسمت راه نمیدن!
- ای بابا...خب پس ببرین فک و فامیلو ببینیم یه فیضی ببریم!
- شما به دلیل برخی مسایل امنیتی از فامیلاتون طرد شدین!!
- خب پس بریم تو جمع بر و بکس خودمون!
- اونجا واسه زیر ۱۸ سال ممنوعه!
- بابا خب حداقل ببرین بخش هنرمندان هایده دو تا آهنگ برامون بخونه دلمون باز شه!
- اونجا آتیشه!!!
- اه...خب پس کجا بریم!!؟؟
................
یی هو همه چی تار میشه!
چشمامو باز می کنم!
هیچی نمیبینم!
فقط یه صدای آشنا میشنوم!
- به به...سلام جیییییییییییییگر!
چشمام کم کم داره یه چیزایی می بینه!
به بابا این که سمیر خودمونه!
می پرم بغلش کنم ولی از تو هم رد میشم!(فهمیدی چی شد الان؟!؟!...آی کیو روحیم دیگه!)
- سلام سمیراااااااااااااا!
- راحیل تو هم بالاخره خودکشی کردی!
- آره همون موقع که تو خودتو پرت کردی پایین منم انداختم!
- پس چرا انقدر دیر رسیدی خیلی منتظرت شدم!
- آخه با این حوریای گوگولی مگولی یه کم کل کل کردم...ببخشید منتظر موندیا..!
- نه بابا...خواهش!.
- سمیر پاشو بریم اطرافو بگردیم!
- بی خیال راحیل...از اون دنیا که طرد و اخراج شدیم... می خوای از اینجام اخراجمون کنن!
- بیا بریم بابا نترس خره!
دست سمیرو کشیدم داریم میریم!
یه تابلو زده نوشته "ورود هر گونه روح دختر اکیدا ممنوع!"
سمیرو کشیدم بریم تو!!
- بابا ولم کن راحیل!...نوشته دخترا نیان تو!
- خب بیا بریم بینیم چه خطره!
------------
ادامه ی داستان را در ایام آتی مشاهده نمایید!
giggle!![]()
- بی خیال بابا!
- ای بابا تو هم که اصلا پایه نیستی!
- چرا بابا من سه پایه ام!...منتها...بییییییییییییییییی خیال!
بیا خودمونو بکشیم!
با تک تک ذرات وجودم دوست دارم بمیرم!
همین!![]()
- نخیر تو مشکل داری که به هیچکس اعتماد نداری!!!
من دوست ندارم تو زندگی احتیاط کنم!
من دوست ندارم چرت و پرتای مجله ها و روزنامه های مزخرف و بخونم!
من دوست ندارم از تجربه های دیگران استفاده کنم!
من دوست دارم خودم تجربه کسب کنم!
من دوست دارم به همه اعتماد کنم و در مقابل اعتماد جلب کنم!
من دوست دارم زندگی کنم اون جوری که خودم می خوام...اون جوری که عقل و فکر خودم میگه درسته...نه اون جوری که چارتا جوجه روانشناس میگن درسته....خدا به من عقل داده....خب واسه چی؟؟!...فکر می کنی خدا واسه چی به ما عقل داده؟؟؟!....واسه اینکه آکبند نگهش داریمو بریم از عقل و تجربه ی دیگران استفاده کنیم؟!؟
ما واسه چی داریم زندگی می کنیم؟؟...هدفمون چیه؟؟....مگه غیر از اینه که همه چیو تجربه کنیم؟؟...اگه بخوایم هیچ کاری نکنیم و بگیم وای وای فلانی این کارو کرد آخرش اون جوری شد!!!...خب پس هیچ کاری نباید بکنیم دیگه!!
اصلا واسه چی غذا می خوری ؟؟...مگه ندیدی فلانی غذا گیر کرد تو حلقش جان به جان آفرین تسلیم کرد؟؟؟....پس واسه چی غذا می خوری؟؟؟ ها؟؟ اگه خدایی نکرده بمیری چی؟؟! ...وا!
مگه نباید از تجربه های دیگران استفاده کنیم؟؟...پس نخور دیگه!
پس نخواب!...چون یه نفر خوابیده بود بعد خواب به خواب شد...مرد!!
وا!...مگه نشنیدی امکان داره آدم تو خواب بمیره!!...وا!...مگه مجله نمی خونی؟؟!؟!...
بابا خدای خوب و مهربون من به من عقل داده...به من قدرت تشخیص داده تا بدونم کی قابل اعتماده و کی نیست!...خدا منو آفریده تا بتونم تجربه کسب کنم....
اگه تا آخر عمر بخوای از تجربه ی اینو اون استفاده کنی که دیگه هیچی!
هیچ کاری نباید بکنی...
و این خیلی افتضاحه!
ما اومدیم تو این دنیا تا خیلی چیزارو "خودمون" به تنهایی تجربه کنیم وگرنه لزومی نداشت که آفریده بشیم!
یه موجود به درد نخور که جرات تجربه کردن نداره!
من نمی خوام اون موجود باشم!
یعنی سعی می کنم که نباشم!
امیدوارم بتونم!
مطمئنم که موفق میشم!
مطمئنم!![]()
سمیرای عزیزم تو وبلاگش اینو نوشته بود:
![]()
![]()
![]()
![]()
ممنون!![]()
گفت سلام و اینا بعد یه برگه تو دستش بود داد بهم گفت واسه تو نوشتم آخه خیلی قشنگه!!![]()
بعد منم واسه اینکه دلش نشکنه تو وبلاگم می نویسم ولی بی شوخی باحاله!!!:![]()
"در حسرت دیدار تو آواره ترینم٬هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست٬روبروی تو کیم من٬یه اسیر سرسپرده٬چهره تکیده ای که تو غبار آینه مرده٬من برای تو چی هستم٬کوه تنهای تحمل٬بین ما پل عذاب من خسته پایه ی تو(!)(ندا این شکلی نوشته...نمی دونم حالا!)٬ای که نزدیکی مث من به من اما خیلی دوری٬خون بپا کن تا ببینی چهره ی زرد و صبوری٬کاشکی می شد تو بدونی٬من برای تو چی هستم٬از تو بیش از همه دنیا٬از خودم بیش از تو خستم٬ببین که خستم٬غرور سنگم٬اما شکستم!!![]()
(به..به!!..چی گفته شاعر!!!!)
کاشکی که از عصای دستم٬یا که از پشت شکستم٬تو بدونی٬تو بخونی٬از خودم بیش از تو خستم٬(خسته نباشی جوون!!...آخی میبینید تو رو خدا!!...این اعصاب جوون مملکت ماست!)
من که هستم تنها غرور عصای دستم٬از عذاب با تو بودن٬از سکوت خود خرابم٬نه صبورم..نه عاشق٬من ....عذابم(این قسمت نقطه چین یه کلمه بود که هر چی تلاش کردم نتونستم خط زیباشو بخونم!!)
تو سراپا بی خیالی٬من همه تحمل درد٬تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد٬زیر بال با تو بودن٬یه ستون نیمه جونم٬این که اسمش زندگی نیست٬جون به لبهام می رسونم٬هیچی جز شعر شکسته٬قصه دردپای من نیست(پس چیه گلم؟؟!)٬این ترانهزوال٬این صدا صدای من نیست(من از اولشم شک داشتم که صدای خودش نیستا!!!..آخرشم لو داد خودشو!!)٬تنها غرور ...عصای دستم!!
یکی برام ترجمه کنه چون نفهمیدم!!!![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

