تبليغاتX
me,myself and I


me,myself and I

سلام!
با توجه به آمار آبروریزی وبلاگم بعد از ۱سال غیبتم!
و با توجه به تعداد نظرات!
و با توجه به مطالب بیخود خودم!
و با توجه به بی مصرف بودن الان وبلاگم!
و با توجه به بامصرف بودن قبلا وبلاگم!
و با توجه به نیاز من به توجه به وبلاگم!
و با توجه به بی توجهی شماها به وبلاگم!
و با توجه به جلب توجه نکردن وبلاگم!
و با توجه به خیلی توجهات دیگر!
این وبلاگ از این پس تبدیل به آرشیو خاطرات شده!...و این پست آخرین برگ از این دفتر خاطراته!
امروز در این دفتر خاطرات بسته میشه!...و خاطراتش جاودانه میشن!...شاید خیلی سالهای دیگه وقتی بچه هام شیطنت های مامانشونو اینجا بخونن کلی پررو شن!...شاید اصلا مجبور شم آدرسشو مخفی نگه دارم و بهشون ندم!...!...اوه حواسم نبود شیطنتای مدرسه تو بک استریت گرلز بود خیالم راحت شد!
دوست دارم تو پست آخر مروری به بیشتر خاطرات این دفتر داشته باشم!
اسفند ۱۳۸۵:
نارفیق!!:...من خیلی چیزارو درست نیست که بگم و نمیگم!!
نمی دونم!!...شاید من زیادی ساده ام!...مطمئنا ایراد از منه!!
هیچکسی ایراد نداره!!!!!....فقط من ایراد دارم!
همیشه سعی می کنم کسی رو ناراحت نکنم یا اگه کسی ناراحت شد سریع از دلش درمیارم همیشه مراقبم که یه وقت با حرفام کسی رو ناراحت نکنم!...ولی نمیدونم بعضیا چه جوری می تونن انقدر راحت دل آدمو بشکونن با یه جمله حتی یه کلمه!!....

بیا فالت بگیرم!!!:....و در آخر:
وای بر شما اگر تولدش را فراموش کنید و یا دیدار او یا فرستادن کارت برایش را پشت گوش بیندازید تا آنجا که به او مربوط است شما قلب بیچاره اش را از وسط شکسته اید و تا آخر عمر هم جای زخم باقی می ماند!!!(حواستونو جمع کنیدا!!!البته واسه من فقط یه تبریک کافیه چون مهم اینه که روز تولدمو یادتون باشه وگرنه بقیه چیزا اصلا مهم نیست!)....

خوش خندگی و...:....
قبل از اینکه بره گفت:آقا تکنولوژی پیشرفت کرد دیگه نیازی به اینترنت نداریم!!!
حالا من خندم گرفته بود مگه بند می اومد!
نشسته بودم اونجا می خندیدم!!!....

بدون شرح!:
...ای دلت خورشید خندان٬سینه ی تاریک من٬سنگ قبر آرزو بود!...

همین جوری!!!:...
ولی خب این چند روزه تعطیلات که واسه من اندازه ی یه عمر گذشت(!)تصمیم گرفتم که همین جوری بیکار نشینم(بیکار:آهنگ(رپ)گوش دادن و کتاب خوندن!!) و یه فعالیت مثبتی انجام بدم خلاصه که زدم تو کار فیلم و الانم بدجوری معتادش شدم شبی دو تا فیلم خوراکمه!!...

فروردین۱۳۸۶:
....
خب گویا بلاگفا قاطی کرده آرشیوم باز نمیشه!...!
بی خیال خدارو شکر می خواستم همه رو مرور کنم خیلی طولانی بود پدرم درمیومد!
خودتون می دونید من بدون وبلاگ می میرم!
به محض بازشدن دومین دفتر خاطراتم بهتون خبر میدم!
برای اطلاع می تونید آی دیمو ادد کنید:giggle692007@yahoo.com

پس فعلا بای!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26ساعت 12:15 توسط Stuart| |

از بچگی پدرم به من می گفت:"سیاست پدر و مادر ندارد"!
خب می دونم یعنی حرومزاده است!
و از بچگی به من آموختند که به فکر خودم باشم نه به فکر اوضاع مملکت و کاری به این کارها نداشته باشم!
من هم قبول کردم!...و دنبالش نرفتم!
اصلا هم دوست ندارم در وبلاگم حرف سیاسی بزنم!
فقط یک سوال می پرسم!
"آیا انقلابی که پدران و مادران ما با آن همه ذوق و شوق کردند به نفع ما بود که اکنون می خواهیم نسل بعد را هم خشنود کنیم؟!!...آیا فکر می کنیم کسانی که بعد از اینها بیایند فرشته اند و دنیا گلستان می شود؟!"
خواهش می کنم جوگیر نشوید!...فقط همین!
من دوست ندارم فرزندانم به من اعتراض کنند که چرا این کار را کردی!!...من حوصله ی بازخواست توسط نسل بعدی را ندارم!!!!

پ.ن:نظر شخصی من بود و می دونم کلی مخالف دارم!...فقط حرف دلم بود!...اگر کسی ازم ناراحت شد ببخشید!

نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20ساعت 12:1 توسط Stuart| |

من از مطلب نرگس خوشم اومد می خوام بزارم تو وبلاگم!!!!
چیه؟!؟!!...مشکلیه؟!!؟!
------------------------------

من تمام تست هایم را در نبرد با آزمون...

در تهاجم با کنکور...

گند زدم!

ریدم!

من تراز پایینم را دیدم...

ولی باور نکردم!

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم!

من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم...

تا تمام کنکوری ها رفتند دانشگاه و کنکور ماند در یادم...

من به عشق دانشگاه رفتن همه صبر و قرارم رفت...

پولم رفت...

وقتم مرد...

عقلم رفت...

 

متن اصلی شعره سیاوش قمیشی جهت اطلاع بیشتر:

 

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان

آتش زدم

کشتم

من بهار عشق را دیدم

ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودم همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

نوشته شده در سه شنبه 1388/05/13ساعت 17:5 توسط Stuart| |

یه ضرب المثلی هست که توش مرگ و تب داره!!...اصلا یادم نمیاد چی بود!...خلاصه هرچی بود که حکایت منه!...یه چیزی تو مایه های "مرگ ندیدی که به تب راضی شی!!!"! هر کی درستشو می دونه تو نظرات بگه!
خلاصه که حکایت منه!...شاید اگه همین جوری همون اول می فهمیدم رتبم ۸هزاره کلی هم دپرس می شدم و اینا!
اما شب اول رتبه ی کشوریو دیدم فکر می کردم اون مهمه و ۱۹هزار شدم....
بعد که فرداش فهمیدم ۸هزار مهمه انگار تیتاپ بهم داده بودن!!!!!!!!!!
البته بعد از اون اتفاقی که سر کنکور واسم افتاد...یعنی ۲ ساعت آخر من اصلا نمی تونستم حل کنم انقدر سرم درد می کرد فقط بقیه رو نگا می کردم!!!
و اما اوضاع مدرسمون!!!:مدرسه ای که فقط به ما می گفت درس بخونید هفته ای فلان ساعت درس بخونید...بخونید...بخونید...بخونید...همه دارن می خونن شما هم بخونین!!!!...فقط بخونین!!!!...البته من هیچ وقت دفتر برنامه ریزیم تو هفته بیشتر از ۲۰ ساعت نتونستم برسونم!..اما تو کلاسمون بیشتریا بالای ۴۰ ساعت بودن!!!...باورتون نمیشه!...نتیجه ی همچین مدرسه ای رتبه های گند بچه های ریاضی و رتبه های ۳ رقمی بچه های انسانی میشه!!!!
مدرسه ای که اعتماد به نفسمو ازم گرفت!...وای من خیلی دلم پره!...مهم نیست هر چی بود تموم شد!....فامیلامون میگن حیفه که نری یه دانشگاهی که حقته بزار سال دیگه!...اما من واقعا نمی تونم دیگه!
به هر حال ناراحت نیستم!
من مرگ و دیدم حالام به تب راضیم!!!!....یا یه چیزی تو همین مایه ها!!!!

پ.ن:راستی کسی که بهم گفت ۸هزار مهمه و کلی بهم حال داد(!) حسین بود....(درگوشی: راجع بهت نوشتم حالا به قولت عمل کن!!!)

نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12ساعت 11:1 توسط Stuart| |

خیلی جالبه!
واقعا قربون خدا برم!
می دونه  کیو دختر بیافرینه کیو پسر(آخه یه پسره می گفت من اگه دختر بودم با معدل ۲۰ از دانشگاه میومدم بیرون...یعنی با استادا آره!)
می دونه به کی خواهر بده به کی نده!(معمولا پسرای تعصبی خواهر ندارن!)
می دونه به کی قدرت بده به کی نده!(بعضیاااااا انقدر بی جنبه اند که حتی جنبه ی مدیر وبلاگ بودن رو هم ندارن وای اگه اینجور آدما بخوان مملکتو بچرخونن واقعا خون مردمو می کنن تو شیشه!..آقا {...}منظورم شما نبودی به خودت نگیر!...من اصلا تو رو آدم حساب نمی کنم که بخوام راجع بهت تو وبلاگ نازنینم بنویسم!)
می دونه به کی پول بده به کی نه!
و....خیلی چیزای دیگه..................!
فعلا همین موارد یادم اومد!

پ.ن:اگه یه پاکن جادویی داشتی کدوم یکی از خصوصیات منو پاک می کردی؟!!!(حتما حتما تو نظرات جواب بدین و رک بگین!!!..مهمه!..شاید راجع بهش مطلب بنویسم!!)

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/08ساعت 22:26 توسط Stuart| |

پیمان جونو که می شناسی(بر وزن دیالوگ کاوه در رستگاران!:نرگس جونو که می شناسی!!!)...پسر مدیرمون همون که با سهمیه دانشگاه تهران قبول شده دیگه!... اگه مشاور خوبی نبود اگه نتونست عین آدم واسمون برنامه ریزی کنه اما....!
اما هنوز حرفی که اولین روز بهمون زد یادمه!!
- بعد از کنکور کلا دیدتون به زندگی عوض میشه!...اصلا همه چی فرق می کنه!

درسته که پیمان poem زیاد می گفتاما خب همین یه حرفشم تاکید می کنم فقط همین یه حرفش در مورد من صادق بود!
امروز یه نگاهی به نوشته های قبل از این یه سال غیبتم انداختم!
وای اینارو من نوشته بودم!...پس چرا الان منگل شدم!
فکر کنم منظور پیمان این بود که بهتر میشین و عاقل و پیشرفت و اینا!
من شخصا روز به روز عقب افتاده تر از دیروز!

پ.ن:این چند هفته که تو شوک به سر بردم...الان دو روزه که از شوک خارج شدم تا نتایج اعلام نشده باید یه تفریح حسابی بکنم وگرنه دوباره میرم تو شوک!
نوشته شده در سه شنبه 1388/05/06ساعت 8:52 توسط Stuart| |

همه بهم می خندن!
هیچکس منو درک نمی کنه!!!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت 19:3 توسط Stuart| |

خیلی جالب است در این اوضاعی که همگی می دانیم پیامک ها قطع می باشد مجری های تلویزیون پیامک می خوانند!...من شخصا فکم افتاد پایین!......شاید پیامک های صدا و سیمایی ها وصل است...!!
(امیدوارم پس از اتصال پیامک هر کسی که اقدام به زدن پیامک کند دست راستش از آرنج به پایین قطع شود!...)
------------------------------------
درمورد هواپیمایی که اخیرا سقوط کرده واقعا متاسف شدم!...و مسئولان همچنان دنبال علت این رویداد هستند...فکر می کنم آخر سر به این نتیجه برسند که خلبان این هواپیما جزو همان اغتشاشگرها بوده است و باقی قضایا!!
(وقتی فکرش را می کنم در هواپیمایی باشم که تا چند لحظه دیگر سقوط می کند دیوانه می شوم!)
-------------------------------------
چیز دیگری به ذهنم نمی رسد!...!

فعلا!!!


نوشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت 11:37 توسط Stuart| |


Design By : Night Skin


منبع کدهای وبلاگ